#خیابان_یکطرفه_پارت_109
نفس عمیق کشیدم . اگه حرف نمیزد حس بهتری داشتم !
– به خاطر اینکه من و رسوندین خونه .
ابروهاش بالا پرید انگار حرفِ درستی نزده بودم . با دستپاچگی ادامه دادم :
– خب . . . یعنی . . . باید دعوت میکردم . . . میرزایی گفته بود . . .
ابروهاش بیشتر بالا رفت . داری بدترش میکنی !
– یعنی واقعا میخواستم دعوت کنم . . . به خاطرِ کار در واقع !
سعی میکرد نخنده اما نیشخندی که گوشه ی لبش نشسته بود و نمیشد انکار کرد ! دستش و بالا آورد تا مانع دست و پا زدنِ من بشه .
– کامل متوجه شدم ! احتمالا چاره ی دیگه ای نداشتی .
بعد با لودگی ادامه داد :
– ببینم کسی تهدیدت میکنه ؟ یعنی کسی واسه دعوت کردنِ من اسلحه رو سرت گذاشته ؟
خواستم حرفی بزنم اما با چشمکی که زد و لبخندِ خبیثانه ای که روی لبش نقش بست کاملا خلع سلاح شدم و ترجیح دادم از جا بلند شم .
– من برم دستام و بشورم .
عقب گرد کردم هم زمان سفتیِ چیزی رو توی کمرم حس کردم . سریع فاصله گرفتم صدای افتادنِ چیزی اومد و بعد چشمام مردِ سیبیلویی رو دید که سفارشم و گرفته بود . قوطی نوشابه هنوز روی زمین قِل میخورد . شتابزده برداشتمش و روی میز گذاشتم . بی توجه به جوِ عجیبِ مغازه و صدای خنده های ریزِ نیکان گفتم :
– کجا میشه دستام و بشورم ؟
romangram.com | @romangram_com