#خیابان_یکطرفه_پارت_108

نگاهی به اطرافم انداختم حداقل جای تمیزی بود . میتونستم اصلا حرفی از این رستوران نزنم فقط بگم یه جای تمیز بردمش . البته نمیشد براش کلمه ی شیک و به کار برد ! اما در نوعِ خودش جای خوبیه !

– برام مدیر عامل شدن شما عجیبه !

حواسم به نیکان جمع شد . منتظر جمله ی بعدیش بودم :

– فکر میکردم بعد از پدر بزرگتون احتمال داره برادرتون یا حتی پدرتون مدیر بشن .

برق چشماش حس غریبی داشت ! کوتاه جواب دادم :

– آقاجون اینطور وصیت کرده بودن .

سرتکون داد . دستاش و روی سینه اش قلاب کرد . هر دوتامون سکوت کردیم . همه چی بینمون عجیب بود . لفظِ قلم حرف زدنش با من ، سکوتِ بینمون ، قرارِ ناهار توی یه ساندویچیِ کثیف ! همه و همه عجیب بود !

-از چیزی نگرانید ؟

نگاهش کردم ادامه داد :

– یکم مضطرب به نظر میرسید .

– نه خوبم !

– چرا حس میکنم وجودِ من معذبتون میکنه ؟

– اینطور نیست !

– امیدوارم ! چی شد امروز من و دعوت کردین ؟


romangram.com | @romangram_com