#خیابان_یکطرفه_پارت_106
– دیر کردم ؟
صندلی مقابلم و بیرون کشید و بی تعارف نشست . نگاهم هنوز درگیرِ منوی کاغذی روبه روم بود . نیم نگاهی به تیپش انداختم و گفتم :
– فکر کنم قبلا بندری خوردم !
حالا که اینجا بود نمیدونستم باید بهش چی بگم ! فقط یه جور احساسِ دِین بهش میکردم . که امیدوار بودم با دعوت کردنش برای ناهار از بین بره . اما الان یه حالتی مثل رو در وایسی جاش و گرفته بود .
منوی کاغذی از دستم در اومد متعجب نگاهم و بهش دوختم جدی نگاهی به ورقه انداخت و درهمون حال گفت :
– سلام !
اولین کسی بود که بهم یادآوری میکرد سلام نکردم ! زمزمه وار گفتم :
– سلام .
– عادت دارین معمولا سلام نمیکنین ؟
جا خوردم حرفی نداشتم که بزنم . منو رو روی میز گذاشت و تکیه اش و به صندلی داد . دستاش و روی سینه قلاب کرد و منتظر به من چشم دوخت . فقط نگاهش میکردم . چند لحظه بعد خودش خسته شد و نگاهش و دور مغازه گردوند سعی کردم محکم صحبت کنم . حداقل میتونستم نیکان و تبدیل به حریفِ تمرینی کنم ! در عوض یاد میگرفتم در مقابل بابا و شهراد چجوری وایسم !
– واقعا لازمه هر کی رو دیدیم مدام سلام کنیم و حالش و بپرسیم ؟
یه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
– خب این محبتِ آدما رو میرسونه . نکنه با آدما سر جنگ دارین ؟
لبهام و باز کردم که چیزی بگم اما پشیمون شدم . طبق عادت همیشه ام لبهام و روی هم فشار دادم و سکوت کردم . خودش و جلو کشید و دستاش و روی میز گذاشت .
romangram.com | @romangram_com