#خیابان_یکطرفه_پارت_103

– باشه شب میام با هم حرف بزنیم .

– میخوام گلی رو ببرم بیرون . نیازی نیست بیای .

مکث کرد . دلم نمیخواست میرزایی رو ببینم . فکر میکردم همیشه هوام و داره اما این بار بدجور پشتم و خالی کرده بود !

– خوش بگذره بهتون .

– خداحافظ .

گوشی و قطع کردم و نگاهم و به خیابون دوختم . به نظر جای آشنایی نمیومد و شهر بافت قدیمی به خودش گرفته بود . کنجکاوی نکردم . تا حالا تنهایی غذا نخورده بودم . شاید باید به امید هم میگفتم همراهم بیاد ! یا اینکه تنها غذا میخوردم !

یاد نیکان افتادم گفته بود هنوزم منتظر دعوت ناهار هست ! تو دلم گفته بودم چه آدم پرروییه ! اما خب حداقل من و سالم به خونه رسونده بود !

امید ماشین و نگه داشت و گفت :

– همینجاست !

نگاهی به اطراف انداختم یه مغازه ی کوچیک به چشمم خورد .

– اینه ؟

امید نیشخند زنون گفت :

– ساندویچ کثیفاش محشره !

ابروهام بالا پرید ! ساندویچ کثیف ؟! انگار اشتباه کرده بودم . باید خودم یه رستوران انتخاب میکردم . امید تردیدم و دید سریع گفت :


romangram.com | @romangram_com