#خیابان_یکطرفه_پارت_101

– چهار تا چهار تا سوار ماشین بشین . یه گروه دخترا و یه گروه پسرا .

چند نفر داوطلبانه سوار شدن . ترجیح دادم یکم صبر کنم . وقتی دوباره با ماشین خالی مقابلمون پارک کرد تقریبا همه نگران تر شدن ! ابروهای زن حسابی تو هم بود . دعا میکردم که بد اخلاق نباشه ! این بار یه گروه پسر سوار شدن . بازم منتظر موندم . امید و اون طرف خیابون میدیدم که تکیه به ماشین زده بود . سرما دستم و سِر کرده بود . ماشین با دو تا سرنشین برگشت پیشمون پسرا با خوشحالی خبر دادن که قبول شدن . غبطه نخوردم ! ترجیح میدادم برم جلو و شلوار یکی از پسرا رو تا روی دماغش بالا بکشم ! اما این کار و نکردم . به پاهام تکونی دادم و به سمت ماشین رفتم . زمزمه کردم :

– میتونم بشینم ؟

زن نگاهی بهم کرد و گفت :

– بیا بشین . نگاهی به پشت سرم انداخت و گفت :

– شما سه تا . بیاید سوار شین .

صدای جیغ و لوس بازیای دخترونشون داشت دیوونم میکرد . حداقل از من سه یا چهار سالی بزرگتر بودن ! سوار شدم . یا قبول نمیشدم یا میشدم ! آخر دنیا که نبود !

– ماشین و روشن کن و راه بیفت .

سعی کردم مو به مو هر چی میگه رو انجام بدم . البته پارک دوبلم و تقریبا خراب کردم و کم مونده بود ماشین عقبی رو داغون کنم و یه بار هم پام و از روی کلاچ برداشتم و ماشین تقریبا پرواز کرد اما در کل خودم راضی بودم ! با خونسردی گفت :

– بزن کنار ماشین و .

نگاهی به پروندم انداخت و برگه ای رو امضا کرد بعد با همون لحن جدی گفت :

– قبول شدی .

از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه حرف اضافه ای بزنم به سمت امید رفتم . قبول شده بودم اما هیجانی نداشتم ! لعنت به شهراد و زیور !

با امید رفتیم سمت آموزشگاه و چند تا کار کوچیک انجام دادم وقتی دوباره سوار ماشین شدم امید گفت :


romangram.com | @romangram_com