#خشم_و_سکوت_پارت_116
تارا سرش را پایین انداخت ، او این موعظه ی نیشدار را نه تنها از شوهرش بلکه از برادرش هم شنیده بود و بعد از یک سکوت طولانی و ناخوشایند وقتی متوجه شد که لئون همچنان مصرانه منتظر پاسخ اوست ، آهسته گفت :
- من می خواستم کار ریکی رو تلافی کنم .
حسی به تارا می گفت لئون قادر به یافتن کلماتی نیست که آنقدر نیشدار باشد که بتواند به حد کافی تارا را تحقیر کند . بعد از مدتی تارا به خودش جرات داد و درخواستش مبنی بر این که لئون نباید از این موضوع علیه پل استفاده کند را تکرار کرد .
- تو می گی از این مسئله علیه پل استفاده نکنم ، پس بذار محض اطلاعت بگم که من همین الان با سه تا نزول خور تماس گرفتم ، یکی شون تو انگلستانه ، دو تای دیگه ام تو آتن ، به خاطر همینم می خوام فردا برم اونجا … که این شیادارو ببینم ، بدهیشونو بدم و از شرشون خلاص شم .
تارا لبش را گزید و گفت :
- حالا می فهمم ، تو واقعا” نمی تونی اختیار ارثیه پلو به خودش واگذار کنی .
- اگه این کارو می کردم از اعتماد پدر پل سوءاستفاده کرده بودم .
یک بار دیگر خشم لئون فرو نشست و تارا از صمیم قلب آرزو کرد ، دوباره شعله نکشد یا حداقل در این لحظه این طور نشود . لئون وقتی موضوع سوءاستفاده از اعتماد پدر پل به ذهنش خطور کرد ، گفت :
- من اگه دست از پل می شستم زندگیم به مراتب راحت تر می شد .
- ولی تو که نمی خوای این کارو بکنی ؟
لئون سری به علامت نفی تکان داد و گفت :
- من فقط امیدوارم اون به مرور زمان اصلاح بشه و تو بیست و پنج سالگی انقدر عاقل بشه که بتونه خودش اختیار پولشو تو دستش بگیره .
- من مطمئنم همین طور می شه حتما” تا اون موقع به بیهودگی این عیاشیا و ولخرجیا پی می بره .
- آره فکر می کنم حق با تو باشه .
لئون مکثی کرد و چهره اش درهم رفت ولی با لحن ملایمتری ادامه داد و گفت حرف های اخیر تارا بیشتر ابهامات را از بین برده است و اضافه کرد که از همان اوایل فهمیده بود ، تارا اصلا” علاقه ای به پول پل نداشته و همین طور متوجه شده بود که پل برای عشق با تارا نامزد نشده بود .
- این معما وقتی پیچیده تر شد که تو هیچ پولی از من نخواستی ، من سعی کردم قضیه رو از طریق پل بفهمم ولی الان می فهمم که چرا اون از جواب دادن به سوالای من طفره می رفت .
لئون چشم غره ای به همسرش رفت ولی وقتی جمله بعدی را می گفت هیچ اثری از خشم در او باقی نبود .
- من باورم نمی شه تو بتونی خودتو وارد این حقه بازیا بکنی . غیر ممکنه تو بدون این که حتی به عواقب احتمالی اون فکر کنی تو چنین نقشه ای شرکت کنی .
تارا سرش را برگرداند و بعد آهسته با لحنی عذرخواهانه گفت :
- این همون فکری بود که من در مورد تو می کردم ، من دلایلی داشتم که نشون می داد تو تو اونچه مال خودت نبود ، خساست به خرج می دادی و این که به برادرت خیلی زور می گفتی .
- ا ، من خسیس و زورگو بودم ؟
romangram.com | @romangram_com