#خشم_و_سکوت_پارت_114
- اگر تو انقدر سعی نداشتی که به من داغ زناکاری بزنی ممکن بود فرصت پیدا کنی به چیزایی که واقعا” وجود داشت ، پی ببری .
بعد با جرقه ی دوباره بازگشته ای از خشم و عصبانیت اضافه کرد و گفت :
- من می تونم تو رو برای اون فکرایی که در مورد من تو سرت بود ، بکشم .
تارا اصلا” توجهی به قسمت آخر حرف لئون نکرد و فقط داشت به این جمله که ممکن بود فرصت پیدا کنه به چیزهایی که واقعا” وجود داشتند پی ببرد ، فکر می کرد . تارا سرش را بالا کرد و به او نگاه کرد ، چیزی در چشمان او دید که نفسش را بند آورد ، چیزی غیر از غضبی که تا حالا خودنمایی می کرد ، چیزی که او هرگز تا قبل از این در لئون ندیده بود و باعث شد قلب تارا با صدای دیوانه واری به قفسه ی سینه اش بخورد . پس او واقعا” به تارا علاقه داشت ! دیگر الان خیلی مسائل توجیه می شد . حالا تارا می دانست چرا او با این که می توانست صراحتا” بدون پرده پوشی همه چیز را صاف و پوست کنده بگوید ، سخت می کوشید آن را پنهان نماید و همچنین دلیل آن که او مصممانه بر این بود که به بازی انتظار ادامه دهد تا زمانی که تارا او را مورد نکوهش قرار دهد نیز الان روشن می شد و این که چرا او حالتی داشت که نشان می داد در موردش قضاوت نادرستی شده است نیز حالا معلوم می شد . بله ، البته که او در مورد لئون نادرست قضاوت کرده بود . تارا الان با خودش فکر می کرد که اگر دقت بیشتری روی کل ماجرا کرده بود ، هرگز حتی یکبار هم لئون در نظر او چهره ی گناهکار به خود نمی گرفت . او حتی چندین بار باور کردن این که لئون به او وفادار نباشد را بسیار دشوار دیده بود .
با وجود صدای جیر جیر جیرجیرک های روی درختان بیرون پنجره ی اتاق مطالعه که به وضوح شنیده می شد ، سکوت عمیقی که بر اتاق حکمفرما شده بود ، کم کم آزار دهنده می شد ، و تارا برای از بین بردن این سکوت گفت :
- تو می تونستی به من بگی … منظورم در مورد باخبر شدنت از اومدن هلنا به این جاست .
- من منتظر بودم تو این کارو بکنی … منتظر بودم ببینم چقدر می خوای به قضاوت نادرستت در مورد من ادامه بدی .
لئون لحظه ای مکث کرد و در حالی که دهانش فشرده و جمع می شد با بدبینی به تارا چشم غره رفت ، تارا سرش را پایین انداخت ، از خودش می پرسید چه طور توانسته بود با این شتاب بدون هیچ دلیل منطقی ای لئون را متهم کند . ناگهان افکار ناخوشایندی به ذهن تارا آمد و در پی آن جمله ی دختر یونانی نیز به یادش آمد که گفته بود بارها به این جا آمده است ، تارا الان هیچ شکی نداشت که هلنا در این مورد هم دروغ گفته بود زیرا او و لئون در ایجینا با هم بوده اند ، نه در پروس که دوستان لئون زندگی می کردند . تارا با نگاه کردن به گذشته نمی توانست بفهمد که چه طور چیزی که اصلا” حقیقت نداشت را باور کرده بود. مردی در موقعیت لئون هیچ وقت روابط عاشقانه اش را تا این حد به محیط زندگی اش نزدیک نمی کرد .
- فقط خدا می دونه چقدر طول کشید ، تو به حرف بیای .
لئون به خشکی ولی بدون این که گزندگی در صدایش باشد ، اضافه کرد :
- اگه صبر من تموم نشده بود و موضوع رفتن به ایجینا رو پیش نمی کشیدم تا تو رو عصبانی کنم که حرف بزنی …
- پس حالا ام نمی خواستی این کارو بکنی ! واقعا” که بدجنس و بی رحمی .
- من بدجنس و بی رحمم ! خود تو چی ، با اون رفتاری که داشتی ، اون دروغایی که باور کرده بودی و این که همش منتظر بودی منو متهم کنی … بدون این که حتی یک کلمه حرف به من بزنی و بهم فرصت بدی از خودم دفاع کنم ؟ بدجنس ، ببین کی داره این حرفو می زنه ! مثه این که باید یه کم بدجنسی واقعی رو نشونت بدم و به خدا قسم اگه دوباره این اتفاق تکرار بشه نشونت می دم ! من عادت نکردم کسی انگ هرزگی و بی آبرویی و فساد بهم بزنه !
خشم از چشمان لئون شعله کشید و همان موقع تارا فهمید چقدر باید لئون از سکوت محکوم کننده ی او زجر کشیده باشد .
تارا با صدایی آرام که پشیمانی در آن مشهود بود ، اعتراف کرد و گفت :
- من حالا واقعا” می فهمم که باید بی پرده حرفمو می زدم .
و در ادامه بی آن که اسمی از پل ببرد توضیح داد که چرا سکوت اختیار کرده بود و تنها عذری که برای سکوتش آورده بود این بود که اگر سکوت نمی کرد مجبور بود خانه را ترک کند و این که آن چه او را از این کار بر حذر می داشت ، تحقیری بود که در بازگشت به خانه با اعتراف به این که ازدواجش با شکست روبرو شده ، با آن مواجه می شد و همین طور ناراحتی که والدینش به خاطر ترک شوهرش به این زودی بعد از ازدواج ، متحمل می شدند . بر اثر این توضیحات بود که اخم ابروان لئون تا حدی از هم باز شدند ولی او با لحن تند و گزنده ای به تارا یادآوری کرد که اگر بی پرده حرف زده بود جو خانه به آن حالت در نمی آمد و بر خلاف تصور بچگانه ی تارا ازدواجشان بلافاصله بر هم نمی خورد .
تارا سرش را تکان داد و به سختی آب دهانش را فرو داد . بعد به بالا به صورت لئون به حالتی که طلب عفو می کرد ، نگاه کرد . برای لحظه ای حالت چهره ی لئون دست نیافتنی تر از همیشه به نظر رسید ولی بعد یک دفعه چهره ی او آرام شد و از آن سختی در آمد و هنگامی که تارا داشت او را با نوعی امید و آرزو ، شیفته و مسحور نگاه می کرد و به سرعت به هیجانش اضافه می شد ، دید که اثری از شوخ طبعی جای عصبانیت را در چهره ی او گرفت . این حالت شوخ طبعی در برق چشمان او و کشیدگی ای در گوشه ی دهانش نمایان شد .
- من حدس می زدم که وقتی اسم ایجینا رو ببرم … چنین عکس العملی رو در تو به وجود بیاره و همین طور هم شد . باید قبل از این ، این کارو می کردم .
و بعد بی آن که عصبانیت تارا را فراموش کرده باشد ، گفت :
romangram.com | @romangram_com