#خشم_و_سکوت_پارت_113
- پس من طبق استنباط های تو ، بعد از ازدواجم هم هلنا رو می دیدم . دست شما درد نکنه ، خیلی ممنون !
وقتی او بالاخره تارا را رها کرد ، تارا تلو تلو خوران عقب عقب رفت و از این عمل خشن و زننده ی او بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد . قلب تارا به طور دردناکی می طپید و وقتی به آن چشمهای سیاه و سوزاننده نگاه کرد یکبار دیگر این فکر که شاید شوهرش به او علاقمند باشد … وجودش را تسخیر کرد . دفعه قبل با ناامیدی این فکر را از ذهنش خارج کرده بود ، چون به این نتیجه رسیده بود که ممکن نیست شوهرش علاقه ای به او داشته باشد ولی الان دیگر انکار آن غیر ممکن بود … ، این مسئله ذهن او را به طور کامل اشغال کرده بود و از ورود هر فکر دیگری مانع می شد و این درست مدتی قبل از آن بود که معنی کلمات خشم آلود شوهرش در ذهن او نقش بیندازد .
سرانجام تارا با لحن متعجبی زیر لب گفت :
- پس تو تمام مدت می دونستی که من از ماجرای هلنا خبر داشتم ، پس چرا چیزی نگفتی ؟ اصلا” چه طور فهمیدی من می دونم ؟
لئون اعتراف کرد و با خشم از میان دندان های بهم فشرده گفت :
- بله ، مدتیه می دونم اون اومده این جا و تورو دیده و به تو گفته که من درست تا قبل از مریضی تو با اون بودم …
تارا دوباره با پافشاری سوالش را تکرار کرد و گفت:
- ولی تو ، چه طور فهمیدی ؟
تارا فقط می خواست به توضیحات او سرعت ببخشد… و بعد هم ببیند چه اتفاقی افتاده است … چون به رغم آن حالت غضبناک شوهرش به نظر می رسید در پس ظاهر رعب انگیز او چیزی وجود دارد که به مراتب ملایمتر است .
- ساواس به من گفت هلنا این جا بوده ، من فکر کردم خیلی عجیبه که تو چیزی به من نگفتی . ولی باز برای این که موضوع برام روشن بشه خودم رفتم ایجینا …
- و شبم اونجا موندی .
قبل از آن که تارا بتواند به حرفش فکر کند ، این حرف از دهانش پرید . در یک لحظه وحشتناک به نظر می رسید که لئون دوباره همان رفتار خشونت آمیز را با تارا تکرار کند ، هر چند که به غیر از صدای فشرده شدن دندان های لئون بهم و طرز بیان تند و تیز کلماتش هنگام صحبت کردن ، چیزی وجود نداشت که نشانی از به پا شدن خشم او که طی لحظات گذشته به سرعت ناپدید شده بود ، داشته باشد .
- من فقط یکی دو ساعت تو جزیره بودم ، بعد چون تو آتن کار داشتم یه فری برای پیرائوس گرفتم و رفتم اونجا ، شبم همون جا موندم … البته تنها .
تارا لبش را گزید و بعد از لحظه ای سریعا” گفت :
- پس هلنا همه چیزو به تو گفته … منظورم در مورد تلاشش برای بهم زدن ازدواجمونه .
لئون سری به علامت تصدیق تکان داد و در حالی که چشمانش از یادآوری خاطره ی سفرش به ایجینا تیره شده بودند ، به خشکی گفت :
- آره ، من وادارش کردم همه چیزو به من بگه ، البته هلنا عمل بدخواهانه ای انجام داده چون زنای تیپ اون از اول می پذیرن که وقتی مردی که باهاشون ارتباط داره ، ازدواج کنه ، ارتباطشو با اونا قطع می کنه . من چند هفته قبل از ازدواجمون نامه ای برای اون فرستادم ولی تو اداره ی پست گم شد ، اون می دونست که من تو ایجینا بودم تا سری به باغای مرکباتی که اونجا دارم بزنم به خاطر همین از دست من چون ازش دعوت نکردم بیاد ، دلخور یا شایدم متعجب شده بود و بعد از پرس و جوهایی که کرده متوجه شد من ازدواج کردم …
لئون حرفش را قطع کرد و دست هایش را با حالتی حاکی از بی خیالی از هم باز کرد.
- همون موقع بود که اون تصمیم گرفت اون کار بدخواهانه رو بکنه به این امید که تورو با گفتن این که من بعد از ازدواجمونم با اون بودم ، علیه من بشورونه .
صدای لئون ملایمتر شده بود ولی با این وجود هنوز رنجیده خاطر بود . تارا می دانست او از این فکر تارا که او بعد از ازدواج به همسرش وفادار نبوده ، عمیقا” آزرده شده بود .
تارا با صدای ضعیفی عذرخواهی کرد و لئون گفت :
romangram.com | @romangram_com