#خشم_و_سکوت_پارت_112

- من فردا می رم آتن ، تا پنجشنبه ام بر نمی گردم !

او می خواست به طرف خانه برود که تارا او را صدا زد و بی مقدمه پرسید ، آیا او برای کار به شهر می رود یا نه . او برگشت و به تارا که روی صندلی نشسته بود ، خیره شد و لبانش را به هم فشرد . تارا شلوار جین آبی رنگی با سان تاپ سفید پوشیده بود ، رنگ پوست او تقریبا” به برنزگی رنگ لئون شده بود و موهای تیره اش روی پیشانی و شقیقه اش در اثر قرار گرفتن زیاد در معرض نور خورشید ، روشنتر شده بود .

چشمان لئون همچنان بر تصویر دلربایی که همسرش ایجاد کرده بود ، حرکت می کرد ولی به خودش زحمت حرف زدن نداد . به نظر می رسید از طرفی تصویر جذابی که زنش ایجاد کرده بود را تحسین می کرد و از طرف دیگر از دست او بسیار خشمگین بود . او ظاهرا” یک دفعه تصمیمش را گرفت و گفت :

- تو آتن به کارا سرکشی می کنم و بعد یه سر به ایجینا می زنم ، ممکنه دو سه روزی هم اونجا بمونم .

- ایجینا ؟

چشمان تارا با خلیدن دردی در قلبش لحظه ای کوتاه بسته شد .

- تو … تو می خوای تو ایجینا بمونی ؟

چشمان لئون به حالت بسیار عجیبی برق زدند . تارا با حیرت احساس کرد الان هیچ چیز برای لئون لذت بخش تر از کتک زدن او نیست.

- آره همین که گفتم . من اونجا یه دوست دارم به خاطر همین این قسمت سفرم برای خوشگذرونیه ، نه کار.

و بدون این که به تارا فرصت حرف زدن بدهد ، به طرف ساختمان به راه افتاد .

تارا دور شدن پیکر پر نخوت و بلند قامت او را تماشا کرد … غضب شدیدی او را فرا گرفت و نمی توانست انکار کند که این حسادت بود که بر آتش خشم او دامن می زد . ولی فکر هوشمندانه ای به ذهنش نمی آمد ، او آنقدر خشمگین بود که چیزهای دیگر در نظرش جزئی و بی اهمیت می نمودند و به همین علت هم هیچ تدبیری به ذهنش نمی رسید . تارا بلند شد و سریع به خانه رفت . لئون آن اطراف نبود و تارا به طبقه دوم رفت ، او آن جا هم نبود و تارا فکر کرد که باید به اتاق مطالعه اش رفته باشد . تارا پشت خانه و زمین کوچک آن را که حصارهای چوبی داشت و ساختمان کوچک اتاق مطالعه را از دید سایر قسمت های باغ پنهان می کرد ، دور زد و بدون این که در بزند وارد اتاق شد ، گونه هایش آتش گرفته بودند و مشت های کوچک آویزانش محکم گره خورده بودند ، او در حالی که با خشم لئون را نگاه می کرد فریاد کشید:

- ایجینا ! پس می خوای بری ایجینا ، آره ؟ خب می تونی تا هر وقت خواستی همونجا بمونی ! ولی فقط وقتی برگردی ، من دیگه اینجا نیستم چون دارم برای همیشه ترکت می کنم !

لئون که در طرف دیگ میز تحریر بزرگ ایستاده بود قبل از آمدن تارا داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد ، ولی وقتی تارا وارد شد به سرعت به طرف او برگشت . سایه شومی بر چشمهایش که ریز کرده بود ، افتاده بود و انگار به تارا هشدار می داد ولی با حالت فعلی تارا جایی برای هشدار یا ممانعت باقی نمی ماند ، خشم تارا به حدی بود که فکر خطر را کاملا” از بین می برد .

- انگار فکر کردی من یه احمق تمام عیارم ، خب پس بذار بهت بگم که من می دونم چرا می ری ایجینا … فقط برای این که با معشوقت باشی ! تو بارها بعد ازدواجمون پیش اون رفتی . تو ، تویی که فقط برای موندن ریکی این جا ، این همه قشقرق هوا کردی . تو یه آدم دورو و ریاکاری و من ازت متنفرم !

تارا ناامیدانه شدیدا” تلاش می کرد از ریزش اشک هایش که جلوی دیدش را گرفته بودند ، خودداری کند . او حالا دیگر همه ی پل های پشت سرش را خراب کرده بود و زندگی زناشویی اش را به پایان رسیده بود .



لئون فریاد کشید :

- پس من به این علت می رم ایجینا ، آره ؟ بالاخره به حرف اومدی !

قبل از آن که تارا بتواند فرار کند او دست های تارا را گرفته بود ، بدون این که متوجه باشد که این گرفتن بی رحمانه اش جیغ تارا را درآورد .

- پس بالاخره سکوتتو شکستی ! نمی دونم چقدر وقت قبل از این اعترافت با فکر خیانت من به خودت سر کردی .

او با عصبانیت تارا را تکان می داد .


romangram.com | @romangram_com