#خشم_و_سکوت_پارت_111
- پس می تونیم ازدواج کنیم . بدون این که من درسامو ول کنم !
مارتین با خوشحالی گفت :
- این فکر برادرت بود .
و بعد با لحن نسبتا” نگرانی اضافه کرد:
- امیدوارم لئونو مایوس نکنم .
تارا وقتی با لئون در باغ تنها شد و اندرولا و مارتین هم با هم بیرون رفتند ، به خودش جرات داد که در مورد آن ها با شوهرش صحبت کند.
او زودتر با یک کتاب به باغ رفته بود و از این که لئون به او پیوست خیلی تعجب کرد ، چون در این اواخر برخورد او با تارا به وضوح سردتر شده بود و این فکر در تارا تقویت می شد که لئون منتظر است که تارا حرف بزند … و این انتظار با بی صبری هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد .
وقتی لئون روی صندلی مقابل تارا نشست و به او نگاه کرد ، تارا گفت :
- تو اندرولا رو خیلی خوشحال کردی .
او با بی تفاوتی گفت :
- من از پسره خوشم اومد ، فکر کنم به وقتش سرمایه بزرگی برای شرکتم می شه .
- از تو انتظار این کارا نمی رفت …
تارا حرفش را قطع کرد ، او قصد نداشت هر آن چه به ذهنش آمده بود را بیان کند . لئون نگاه خشم آلودی به او انداخت .
- خیلی چیزاست که تو در مورد من نمی دونی ، مگه نه ؟
صدای او لحن خشنی داشت و یک بار دیگر این احساس را در تارا به وجود آورد که او درست مانند مردیست که در موردش بد قضاوت شده است . اصلا” چرا تارا باید این طور فکر کند ؟ ولی با وجود این که هیچ توجیهی در مورد این فکر وجود نداشت ، این فکر همچنان در ذهن تارا باقی ماند .
سرانجام تارا به او متذکر شد و گفت :
- من وقت کافی برای شناختن تو نداشتم .
- موضوع وقت نیست ، چون آدم می تونه تو پنج دقیقه هم چیزای زیادی در مورد یه نفر بفهمه . در واقع باید گفت تو خودت تمایلی به شناختن من نداشتی .
تارا شگفت زده به او زل زد ، به نظر می رسید رفتار تارا باعث از کوره بدر کردن او شده بود ، چون یک دفعه بلند شد و گفت :
romangram.com | @romangram_com