#خشم_و_سکوت_پارت_110
اندرولا که با شنیدن این حرف لئون یک دفعه سرش را بالا آورد در حالی که چشمانش از نور امید می درخشید نگاه سریعی به تارا انداخت .
***
اندرولا وقتی قبل از شام با تارا در اتاق خواب او گپ می زدند ، گفت :
- لئون اختیار پولمو به خودم می ده ! اون نسبت به مارتین نظر مساعدی پیدا کرده ، می دونستم از مارتین خوشش می یاد ! اوه ، تارا من خیلی خوشبختم !
تارا به او یادآوری کرد و گفت :
- تو حالا حالاها باید برای گرفتن پولت صبر کنی .
و اضافه کرد که او واقعا” باید خودش را برای یک نامزدی طولانی آماده کند که طی آن بتواند درس هایش را هم تمام کند .
چهره ی اندرولا درهم رفت .
- من اگه به خودم بود هیچ وقت ازش جدا نمی شدم چون از خدامه که همیشه با مارتین باشم .
تارا دست هایش را از هم باز کرد .
- تو واقعا” مطمئنی که می خوای انقدر زود ازدواج کنی ؟
- آره ، اگه مارتین بخواد .
- تو که گفتی اونم برای ازدواج عجله داره ؟
- می دونم ولی اون فقط یه دروغ مصلحت آمیز بود !
- فکر می کنی مارتین موافق باشه که زودتر ازدواج کنین ؟
- معلومه . اون هر چی من ازش بخوام ، انجام می ده .
صبح فردای آن روز وقتی مارتین نتیجه گفتگوی خصوصی شب گذشته را به آن ها گفت ، باعث شد نگاه های ناباوری در چشمان دو دختر پدیدار شود و هنگامی که لئون در اتاق نبود ، مارتین به اندرولا اطلاع داد که لئون در دفترش در آتن شغلی به او پیشنهاد کرده است و اگر او از خودش لیاقت نشان دهد ممکن است او را مسئول یک بخش هم بکند یا حتی در عرض شش ماه وقتی مدیر عامل فعلی بازنشسته شد ، جای او را بگیرد .
اندرولا اصلا” نمی توانست باور کند .
- اون خودش به تو این پیشنهادو داد ! فکر کن لئون انقدر سرحال باشه که تا اینجاها پیش بره!
اندرولا اول شوکه و بعد سرمست از باده ی پیروزی شد.
romangram.com | @romangram_com