#خشم_و_سکوت_پارت_108

- من می رم به مارتین تلفن کنم بیاد . بالاخره لئون مجبور می شه اونو ببینه و اگه نظر مساعدی نسبت به مارتین پیدا نکنه تمام عمرم از لئون متنفر می شم .

همان طوری که انتظار می رفت ، تارا می خواست در مورد حرف هایی که بین لئون و خودش رد و بدل شده بود ، فکر کند و هر چه بیشتر راجع به آن فکر می کرد ، بیشتر به این فکر می کرد که آیا ممکن است اندک علاقه ای در شوهرش نسبت به او وجود داشته باشد . اول گیج شد و با سرسختی خواست این فکر را از سرش خارج کند ولی این کار غیر ممکن بود و طبعا” مسیر فکرش به مسئله هلنا و سفر نسبتا” تازه شوهرش به ایجینا کشیده شد . تارا برداشت های شخصی هم از سفر شوهرش کرده بود ولی آیا ممکن بود اشتباه کرده باشد ؟

او سگرمه هایش را درهم کشید و با خارج کردن فکر این که ممکن است اشتباه کرده باشد از ذهنش ، یاسی در وجودش راه یافت ، ولی اگر این فکر را از سرش بیرون نمی کرد تنها خودش را فریب می داد … او مجبور بود واقع بین باشد و بپذیرد که در جزیره ی کوچک ایجینا چیزی وجود نداشت که بتواند بیش از هلنا توجه لئون را جلب کند .

***

تمام عصر لئون همانطور بد عنق باقی ماند و تارا چندین بار متوجه ی نگاه های بدبینانه ی او به خودش شد . اندرولا به نظر می رسید توجهی به جو حاکم نداشت ، فکر او جای دیگری بود و روی هم رفته لحظات سختی بر تارا می گذشت و تنها هنگامی که لئون خیلی زودتر از همیشه از صندلیش برخاست و با گفتن این که می خواهد بخوابد ، اتاق را ترک کرد ، تارا احساس آرامش کرد .

اندرولا که از ترس و تعجب نفسش بند آمده بود ، گفت :

- واویلا ، فقط فکرشو بکن لئون این موقع بره بخوابه ! فکر می کنی مریض شده باشه ؟

تارا سری تکان داد و گفت :

- ممکنه کارش نگرانش کرده باشه .

اندرولا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت .

- هر چی هست از ته قلب آرزو می کنم زود بگذره چون من به مارتین گفتم هر چه زودتر بیاد این جا .

- اون هر وقت خودش بخواد می تونه بیاد ؟

- مارتین چند روز مرخصی استحقاقی داره … فقط چند روز و بس ، ولی می تونه با هواپیما بیاد که زیاد وقتشو نگیره .

- پس اگه می تونه بلیط هواپیما بخره نباید خیلی بی پول باشه ؟

- اون اهل خوشگذرونی و عیاشی نیست ، خیلی ام صرفه جوه ، برای همین می تونه بیشتر حقوقشو پس انداز کنه .

مارتین دو روز بعد رسید و تارا در همان برخورد اول از او خوشش آمد . او جدی و صادق ، خوش قیافه و جا افتاده بود . اندرولا در اسکله به استقبال او رفته بود و بعد از پیاده شدن از ماشین ، آن ها دست در دست هم از میان چمن ها قدم زنان آمدند . لئون در اتاق مطالعه اش بود ولی هنوز پنج دقیقه از ورود مارتین نگذشته بود که لئون به آن ها پیوست . تارا با مشاهده ی معارفه و بررسی دقیق لئون از چهره ی مارتین بی اختیار به یاد اولین برخورد خودش با لئون افتاد .

لئون بعد از این که او را دعوت به نشستن کرد بی درنگ سوالش را مطرح نمود و پرسید :

- خب ، شما می خواید با اندرولا ازدواج کنید ؟

مارتین به آهستگی گفت :

- بله، من می خوام با اون ازدواج کنم .

- کی ؟


romangram.com | @romangram_com