#خشم_و_سکوت_پارت_107

تارا او را در حالت های مختلف دیده بود ولی هرگز او را این چنین ندیده بود ، او دیگر آن خدای یونانی نجوش و دست نیافتنی نبود که بر پایه مجسمه بلندش قرار گرفته باشد ، بلکه فقط یک آدم خشمگین بود و به نظر می رسید می خواهد حداقل کمی از تهدیدش را عملی کند و دستش را روی تارا بلند کند . او در حالی که دندان هایش را به هم می فشرد ، گفت :

- تو از خیلی جهات برای من معما شدی .

و در حالی که به تارا چشم غره می رفت ، تکرار کرد و گفت :

- آره از خیلی جهات . ولی مطمئنم وقتی زندگی حسابی برات غیر قابل تحمل بشه منظور منو می فهمی .

تارا که متوجه منظور او نمی شد ، چشم هایش را با بهت زدگی بر هم زد . لئون در ادامه با بدجنسی اخطار داد و گفت :

- فقط اگر بخوای به این وضع ادامه بدی !

و با گفتن این جمله به طرف در رفت و هنگامی که داشت از میان اتاق خشمگین با گام های بلند رد می شد به اندرولا که می خواست همان لحظه وارد شود ، برخورد کرد .

- اوه لئون ، من یه نامه از مارتین داشتم ، نوشته می خواد بیاد تو رو ببینه …

- بهش بگو بره به جهنم .

او این را گفت و از اتاق بیرون رفت .

- خیلی ممنون .

اندرولا نگاهش را از در بسته ی اتاق به تارا برگرداند .

- شما دو تا دعوا کردین ، یا چیز دیگه ای پیش اومده ؟

تارا در حالی که می لرزید جواب داد :

- نه … فقط یه کمی حرفمون شد .

اندرولا سری تکان داد .

- نمی تونم بفهمم لئون چش شده ؟ اون همیشه خیلی خوددار و آروم بود ولی الان مثه دیوونه ها شده بود .

تارا که از این حرف او خوشش نیامد ، سگرمه هایش درهم رفت و گفت :

- نه تا این حد ، اون هیچ وقت کنترلشو تا این حد از دست نمی ده .

- شاید حق با تو باشه .

اندرولا به نامه ای که در دستش بود با بی توجهی نگاهی انداخت. صفحاتش را ورق زد و وقتی به آن چه در پایان نامه نوشته شده بود ، رسید نگاهش همان جا ماند و نیم لبخندی بر لبانش نشست .


romangram.com | @romangram_com