#خیانتکار_عاشق_پارت_323
نفسی تازه کردم، کارم رو راحت کرد
_دقیقا قربان!
_تو بیمارستانی؟
_نه، تو حیاط خلوتم.
_شیفتت کی شروع می شه؟
_فردا صبح...
_پس همونجا بمون، حوصله گشتن ندارم.
بعد هم قبل از اینکه حرفی بزنم تماس رو قطع کرد
نه بای نه های، هیچی...!
با ضربه ی آنا به شونم، دو متر پریدم هوا!
در حالیکه شونم و نوازش می دادم رو بهش گفتم:
_چته گاومیش؟ پیچ و مهره های دستت شله ها!
_با کی زر می زدی نیشت در راستای جر خوردن بود؟
لبخندی زدم و مثل خودش با زبان فارسی گفتم
_تو رو سننه؟
_عمت و سننه، می گم کی بود؟
_یه آدم خیلی با نفوذ و جذاب و خوراک جاسوسی.
با تعجب و شک پرسید
_فرمانده ی کل؟
سرم و به نشونه تائید بالا و پائین کردم
_آره
_دوست پسرته؟!
نیشم رو بستم و گفتم
_نه
با تمسخر گفت_پس رابطه ی خواهر برادری دارین یا فرمانده پرستاری؟!
romangram.com | @romangram_com