#خیانتکار_عاشق_پارت_320

آندره شیطون ابروشو انداخت بالا

_باشه از نامزدت فیض ببر!

آندره شیطون رو به اسما گفت

_بریم؟

چشمکی بهش زد و اکی و داد و رفتن...

به مسیر رفتنشون خیره شدم، آدم فروش ها!

کی مرخصی گرفتن؟!

آنا کنارم ایستاد و گفت:

_پس راسته.

_چی؟

با اشاره ای به مسیره رفتنشون گفت:

_اینا...

بعد حرصی ادامه داد

_الهی برن زیره هیجده چرخ، آدم فروش های عن!

سرم و نشونه ی تائید دوبار تکون دادم

_اوهوم... اوهوم!

برگشتیم جای قبلی و روی چمن ها نشستیم.

پاهامو دراز کردم

آنا که طاقت سکوت رو نداشت گفت:

_از اون چیزی که فکر می کردم ماموریت آسون تری بود، ولی حیف که تا حالا اطلاعاته به درد بخوری ندادیم.

باز به اون دوتا چلغوز، بعدا می تونن اطلاعاته خوبی بدن.

با مسخرگی سرمو تکون دادم

_اوهوم... اوهوم

آهی کشید و با صدای تحلیل رفته و غمگینی گفت

_حس خیلی بدی دارم، حس می کنم‌ تنهای تنها بینه یه لشکر دشمن وایسادم!


romangram.com | @romangram_com