#خیانتکار_عاشق_پارت_319
اسما نیم خیز شد سمتم، لبخندی بهش زدم و الفرار!
من می دوئیدم و اون همراه فحش می دوئید دنبالم، خوبه آتیش از گوره اوناست که نشستن و عین بز می خندن.
گویا مصمم بود جرم بده، چون نمی ایستاد.
با دیدن آندره و رابرت که کمی دور تر داشتن میومدن، نفسی از سره آسودگی کشیدم، نیم ترمزی زدم و دوئیدم پشت آندره و از پشت لباسشو کشیدم
_سره جدت جلوی این دوست دختر روانی تو بگیر!
اسما جلومون ایستاد.
نمی دونم از حرص بود، یا از دویدن زیاد که نفس نفس می زد
دستش رو به سمتم گرفت و با نگاهی خشمگین به من، خطاب به آندره گفت:
_آندره برو کنار من دهن این عنترو سرویس کنم.
سفت تر لباسه نظامیش رو چسبیدم
آندره خندید و گفت:
_چیکارت کرده؟
سارا هم در همون لحظه اومد.
بله دیگه بوی رابرتش رو از دور حس کرده!
رابرت با دیدن سارا لبخنده کمرنگی زد، وگرنه عین میرغضبا اخم کرده بود
مثل آندره و رایان صمیمی نبود و از اون ارتشی های جدی و عصا قورت داده بود.
پشت چشمی از پشت آندره برای اسما نازک کردم و گفتم_منو سارا که با وحشی گری هات آشنائیم؛ حداقل جلوی دوتا درجه دار محترم آدم باش!
خیز برداشت سمتم که آندره گرفتش وگرنه تیکه پارم می کرد.
جیغ جیغ کرد_ولم کن... ولم کن برم دهنشو سرویس کنم!
چشمکی زدم و گفتم
_انقدر وحشی بودنتو تابلو نکن.
اسما نفسش و فوت کرد بیرون و از آندره فاصله گرفت.
_به احترام جمع این دفعه رو می بخشمت.
رابرت از سارا جدا شد و رو کرد سمته آندره
_می بینمت
romangram.com | @romangram_com