#خیانتکار_عاشق_پارت_284
روی دو زانوم ایستادم و دکمه های پیراهن خونیش رو باز کردم و روی زمین انداختم، نگاهم از کبودی ها و کوفتگی های روی بدنش به بازوی خونیش افتاد و اشک توی چشم هام جمع شد
دست لرزونم رو توی جیب مانتوم کردم و پاکت کوچیکی که حاوی گیاه خرفه بود رو درآوردم.
اولین باری که دیدمش، توی جنگل جمع کرده بودم و هنوز توی جیبم مونده بود.
دکتر بیکر می گفت تخم خرفه در کاهش تب موثره و ضد اسپاسم و خون ریزیه و همینطور عفونی کننده است.
در سکوت درش و باز کردم و محتوای پودر مانندش رو روی زخمش ریختم.
رایان با بی حالی و ضعف نگاهش کرد...
به جز همون گیاه چیز دیگه ای نداشتم و نمی تونستم خونریزیش رو به طور کامل بند بیارم با از عفونت کردنش توی این جای کثیف جلوگیری کنم.
سرم و به زیر انداختم و به آرومی گفتم
_فندک همراته؟
_ آره، تو جیبمه!
_بیسیمی تلفنی چیزی همرات نیست؟
با صدای کلافه ای که وسطش نفس نفس می زد، جواب داد
_اگه بود که الان وضعمون این نبود.!
_منم یادم رفت گوشیمو بیارم، پس باید با آتیش خونریزی تو بند بیارم و گلوله رو درآرم.
با نگرانی ای که با دیدن چهره ی رنگ پریدش بهم دست داده بود، پرسیدم
_حالت خوبه؟
لبخنده مصنوعی ای زد و گفت_آره خوبم دست و پا چلفتی، کارتو بکن!
دوباره اشک توی چشمام نقش بست و دیدم تار شد، مگه می شد با این همه زخم خوب باشه؟
با دیدن بغض و ناراحتیم، با زحمت دست سالمش رو به سمتم دراز کرد و دست لرزونم رو فشرد
_گریه نکن؛ ناراحتیت حال بدم رو بدتر می کنه.!
فندک رو از جیبم درآر، یه چاقو هم هست.
دستم و از توی دستش بیرون کشیدم و مشتم و باز کردم.
سخته درد کشیدن کسی رو ببینی که جدا از علاقه به خاطر تو داره عذاب می کشه.!
نفس عمیقی کشید و با تحکم گفت:
_گلوله رو درآر، می تونم تحمل کنم.
romangram.com | @romangram_com