#خیانتکار_عاشق_پارت_283


با ترس و وحشت بالای سرش ایستادم، زانو هام توان نگه داشتن بدنم رو نداشتن و کنارش روی زمین افتادم، موهام و از توی صورتم کنار زدم، اشک های که از لنزای مصنوعیم به روی صورتش چکه می کردن، واقعی بودن...

به آرومی برش گردوندم، تیر به بازوش خورده بود و ازش خون میومد

قطره های اشکم به آرومی رو صورتش می بارید

ضربه ای به صورت رنگ پریدش زدم و به زحمت لب های خشکم رو باز کردم

_رایان؟ بیدار شو.!

سعی کردم هق هقم و توی گلوی دردناکم خفه کنم، اما از لرزشم کم نشد.

با وحشت تکونش دادم و با بغض صداش زدم.

_ رایان؟ می شنوی چی می گم؟ توروخدا پاشو دیگه.!

از فکر اینکه باید جامون عوض می شد و من باید تو این لحظه جون می دادم، دوباره اشکام سرازیر شدن...

_بخاطر من... بخاطر من این بلا سرت اومد.

دستم و روی بازوی خونیش فشار دادم و همراه گریه هام نالیدم

_چرا این کارو کردی؟ می ذاشتی من بمیرم که هیچ کس منتظرم نیست.!

با اینکه‌ سعی می کردم، به جای گریه روی زخمش تمرکز کنم، اما چشم های تارم و فکر پریشونم حتی اجازه نمی دادن نبضش رو بگیرم.

سرم و روی سینش گذاشتم، دلم برای خودم می سوخت که انقدر در برابر این درد ضعیف و شکننده بودم، با بغض لب زدم

_من دوست دارم؛ گه تو بمیری منم می میرم.

با صدای ضعیفی که توی سرم پیچید، ساکت شد

_اگه اینطوری روی یه زنده هم بیفتی، می کشیش.!

نفسه عمیقی کشید که به سرفه افتاد، سرم و بلند کردم و با بهت به چشمای نیمه بستش خیره شدم

ضربان تند و بی وقفه ی قلبش توی گوشم صدا می زد

با اینکه می دیدم زندست، با اینکه ضربان قلبش توی گوشم بود، اما باز هم اشکام متوقف نمی شدن.

سر جاش نیم خیز شد و بازدمش رو با خس خس سینش بیرون فرستاد

_خوبی؟

با بغض و نگاهی بارونی در سکوت نگاهش کردم؛ لبخند دردناکی زد و با آسودگی چشماشو باز و بسته کرد

_خوبه که خوبی... همین کافیه!

پشت دست خونیم رو روی صورت خیسم کشیدم و به سمتش رفتم.

romangram.com | @romangram_com