#خیانتکار_عاشق_پارت_242


با چشم هایی که از سره تعجب ریز شده بودن، گفتم

_کدوم رابرت؟

با خنده گفت:

_شوهر خواهرتو می گم.

عصبانیتم در زیر هاله ای از تعجب و ابهام پنهان شد_مطمئنی؟ چه خبرشونه خونوادگی زدن تو کار ارتش...؟!

_نمی دونم... البته برادر ناتنی رایان و تنی آندره، تا حالا دیدیش؟

_نه؛ اومده درمانگاه؟

_من یه بار که رفتم سالن آموزش تیراندازی از دور دیدمش، جذاب بود.

با حرص زیر لب زمزمه کردم_ارزونی ننش؛ ماله سارا نیست!

بافتشو تموم کردم و با گرفتن کولم به سمت در رفتم.

شماتت بار صدام زد

_تانیا...

قبل از اینکه مزخرفات همیشگی رو تحویلم بده، آب پاکی رو ریختم رو دستش

_اصرار نکن؛ چنین چیزی امکان نداره! راستی...

_هوم؟

_برای اون قراری که بعد از باخت آندره گذاشتیم هم تنها چیزی که ازت می خوام اینه که دیگه درباره ی خزعبلات عاشقانه ی تو سارا چیزی نشنوم؛ همین!

از جلسه بلند شد و قدمی به سمتم برداشت و گفت:

_نمی تونی انقدر بی رحم باشی که این شانس رو ازمون بگیری...

لبخندی زدم و زیر لب گفتم

_گاهی وقتا باید در برابر کسایی که دوستشون داری، بی رحم باشی!

نایستادم تا حرفی بزنه و از خوابگاه بیرون زدم.

پوزخندی صدا داری زدم

ازدواج یه جاسوس با یه نظامی...؟!

این رو دیگه نداشتیم؛ عشق و می شه مخفی کرد، اما ازدواج و نه.

توی محوطه ایستادم و به اطرافم نگاه کردم.

romangram.com | @romangram_com