#خیانتکار_عاشق_پارت_243
یه اتوبوس مال سربازها و افسرها بود و توی یه ماشین بزرگه نظامیه مجهز هم اسلحه ها و مهمات بود، چند تا جیپ هم دم در پارک شده بودن و رانندشون سرباز ها بودن.
به تیپ اسما نگاه گذرایی انداختم...
شلوار راسته ی نود سانتی با کفشای چرم زرشکی، پیراهن مشکی و ساعته چرم زرشکی خوشگل بود و شیک پوش؛ اما به اندازه ی سارا لوند و زنانه نبود، رابرت اگه عاشقش هم شده بود حق داشت!
من و اسما و لیندا و جنی و یه پرستار دیگه توی جیپ سمت چپ نشستیم و به سمت مکانه نا معلومی راه افتادیم.
سرم و کردم تو گوشیم.
واقعا خوب بود که داشتن گوشی واسه پرسنل غیر سرباز ها ممنوع نبود.
کلشم رو وصل کردم...
آخرش بخاطر این پفیوزا سکته می کنم!
دو دقیقه ولشون می کنی، دهنتو آسفالت می کنن و با تریلی از روش رد می شن
یهو ماشین توقف کرد؛ منم بازیم و بستم و گوشی رو تو جیب روپوشم فرو کردم
سربازی که با ما تو ماشین بود رو کرد سمتمون _پیاده شید.
بلافاصله مطیعانه پیاده شدیم، اطرافمون پر از ماشین و سرباز بود
لیندا با تعجب پرسید:
_به محل مانور رسیدیم؟
_نه؛ مهمات و وسایل رو با بالگرد می برن، ما هم باید پیاده تا قله بریم.
به حالت غش افتادم رو ماریا
_بگو که این مرتیکه شوخی می کنه!
جنی با حرص موهای بلند شو با کلیپس جمع کرد و زیر لب گفت
_مگه ما کوهنوردیم؟ من که می میرم...!
چهار تا بالگرد به آسمون پرواز کردن و پشت سرش هم همه راه افتادن سمت کوه.
با حرص همونجا نشستم رو زمین...
ماریا نقشه ی دستش و که محل مانور و نشون می داد و برای این بود که گم نشیم رو توی جیبه چپه کولش گذاشت.
با بی حالی ای که از تصور این کوهنوردی بهش دست داده بود، گفت:
_پاشو بریم؛ با این وضع راه رفتن تو فردا هم به قله نمی رسیم.
تو همون حالت کولم و بغل کردم و با مظلومیت گفتم:
romangram.com | @romangram_com