#خیانتکار_عاشق_پارت_241


با ذوق سرشو تکون داد

_آره بلکه قدمی برای جاری شدن برداشته باشیم

با تعجب گفتم:

_چی؟

_مگه نمی دونستی آندره و رایان داداشن؟!

_خود آندره این رو گفت؟

_زیاد درباره ب خونوادش حرف نمی زنه، ولی یه اشاره ی کوچیکی بهش کرد.

گفت برادره ناتنین

_ یعنی باباشون چند تا زن گرفته؟

_نمی دونم، فقط می دونم از ژنرال های بازنشسته و پرنفوذه آلمانه و رایان دوسال از آندره بزرگتره

با کنجکاوی پرسیدم:

_چند سالشه؟

_آندره بیست و هفت سالشه‌، رایان هم باید بیست و هشت یا نه ساله باشه!

با تعجب گفتم:

خیلی جوونه!

چطور تو این سن فرمانده پادگان شده؟

_آندره گفت توی زمینه های نظامی باهوشه و شم پلیسی تیزی داره، یه اشاره ایم به این کرد که قبلا توی آژانس اطلاعات فدرال یا همون بی‌اِن‌دی بوده

( به آلمانی BND سرویس اطلاعات برون‌ مرزی کشور آلمان است)

کنجکاویم رو که دید، ادامه داد

_برای کاری که آندره نگفت چی بوده، قانون رو نقض کرده و برای تنبیه فرستادنش اینجا؛ آندره هم انتقالی گرفته و عین دم اومده دنبالش.

_دیگه چی؟

_یه چیزی بگم پشمات بریزن؟

آخرین بافت رو بعد بستن رها کردم و زیر لب گفتم

_بنال!

_رابرت هم داداشونه.

romangram.com | @romangram_com