#خیانتکار_عاشق_پارت_227


دستای ظریفم و بین پنجه های قدرتمند گرفت...

_چرا منو نمی خوای؟ از چیم بدت میاد؟ چرا عشقم برات کمه؟

جوابی نداشتم که بدم!

چرانمی تونستم عاشق کسی بشم که عاشقم بود و توی ایران دوسش داشتم؟!

_چون دوست ندارم.

دسته چپم و روی قلبه ناآرومش گذاشت

_واسه تو می زنه.

واسه چشمات، حرفات، اخمات، عطر نفسات!

ناخنای کشیدم و روی قلبش کشیدم...

عشقش و حس می کردم؛ اما عشقی توی دل خودم حس نمی کردم.

لبخندی گوشه ی لبام نقش بست

_شاید یه زمانی، یه جایی، دو نفر مثل من و تو، با این احساسات، بتونن به هم برسن…

چشمکی زدم و ادامه دادم

_اما این در صورتیه که جفتشون جاسوس نباشن؛ من و فراموش کن، تو جزء کسایی نیستی که بخوام نابود کنم؛ پس ازم دور شو، چون نمی خوام آسیب ببینی!

روم و برگردوندم و به طرف ساختمان بیمارستان رفتم.

دنبالم نیومد و به عقب برنگشتم تا تاثیر حرف های تلخم رو ببینم

***

با رضایت دستی به شکمم کشیدم

آی چه سنگین شدم... من افسرده شم؟ عاشق شم؟

خیلیم حالم خوبه!

مرتیکه عوضی... اصلا برو آبدارچی، شکم گنده ی، فسیل، بهداری رو هم ماچ کن! به من چه؟

اصلا غلط کرد بوسیدش، چه غلطا!

آگاتا با تعجب نگاهم کرد پرسید:

_مگه از سومالی فرار کردی؟

_نه!

romangram.com | @romangram_com