#خیانتکار_عاشق_پارت_228


ماریا صداش دراومد

_پس چه مرگته؟

سه بشقابه که داری مثل لودر درو می کنی.

با نیش باز گفتم:

_مگه از سره سفره باباته؟ جاسوئیچی!

با حرص نگام کرد و گفت:

_مرگ! من چاق و کوتام؟

متفکر دستی به ریش نداشتم کشیدم

_حالا که دقت می کنم خپل هم هستی.

از پشت میز غذاخوری دراومد و خصمانه نگام کرد.

حرکت بعدیش رو به راحتی می تونستم حدس بزنم.

آب دهنم و قورت دادم و خیره بهش نگاه کردم که آماده ی زدنم بود.

من با این شکم یه تنی کجا فرار کنم؟

عصبی زیره لب گفت:

_اشهدتو بخون! میام چنان می زنمت به جاسوئیچی بگی، داداش!

بعد از گفتن این حرف، دوئید سمتم...

سریع از سالن غذاخوری دوییدم بیرون، از پله ها پایین اومدم و بی توجه به جلوم برگشتم سمتش که با

حرص می دوئید سمتم، تو همون حالت که فرار می کردم، لبخنده شیطانی ای زدم و گفتم

_بدو تا آب کنی...

اجازه نداد کامل حرفمو بزنم و جیغ بلندی زد_تانیا! بگیرمت شلوارتو دوتا می کنم وایسا.

تهش یه جیغه دیگه زد که هول شدم و با سر خوردم به یکی‌ که درست لحظه ای که در شرف سرویس شدن بودم، گرفتم و پرت شدم تو بغلش.

سرمو بلند کردم... با دیدن چشماش، صحنه ی بوسه ی اون شب جلو چشمم رنگ گرفت.

اخمام و تو هم گره زدم و ازش جدا شدم. دستم رو از توی دستش بیرون آوردم و با گرفتن دیوار بلند شدم.

سره این چلغوز زدم دهن کامیار و سرویس کردم.

اون شب کنترلی رو اعصاب و حرفام نداشتم، مثل کسی که هیپنوتیزم شده باشه حرف زدم.

romangram.com | @romangram_com