#خیانتکار_عاشق_پارت_220


به دیوار تکیه دادم...

به سمت اتاق سرگرد باروز نرفتم، فقط بی توجه به همه چیز دوئیدم... از پله ها مستقیم اومدم پایین.

آب دهنمو همراه بغضم قورت دادم، ولی حالم بهتر نشد هیچ بدتر گلوم سوخت.

آدم به خدا خیانت کرد!

خدا غم آفرید، تنهایی آفرید، بغض آفرید، اما راضی نشد.

کمی تامل کرد... آنگاه عشق را آفرید؛ نفس راحتی کشید...

انتقامش را گرفته بود!

کنار رودخونه نشستم.

با پوزخندی دستم رو روی گونه های ملتهبم کشیدم و نم اشکشون رو پاک کردم، چند ثانیه بعدش دوباره خیس شدن...

تلاشی برای پاک کردنشون نکردم.

اصلا چرا برای من مهمه؟!

منی که زدم به فاز بی خیالی.

خیالم راحته در حالی که هر لحظه ممکنه بمیرم...!

عصبانی نیستم، ناراحت و دلخور و دل شکسته هم نیستم؛ اما بدجوری عصبانیم از چیزی که نمی دونم چیه تا بتونم عصبانیتم رو با شکستن و خرد کردنش خالی کنم.

ناراحتم...!

ولی از چی؟

از زندگی ای که سالهاست باهاش خو گرفتم؟ از تنهایی ای که نقطه ی قوتمه؟

از چی ناراحت و دلخورم که نمی تونم بهش اعتراف کنم؟!

برای چی دلم شکسته؟

در حالی که همیشه داغون و دل شکسته بودم...!

در واقع از بین این همه دلیل، نمی دونم برای کدومشون دارم گریه می کنم...؟!

برای خونواده و عشق و خوشبختی و لبخندی که از رو لبم رفته؟

( قصه ی دخترک از ساحل )

می خوام بنویسم یه بار از احساسه دلم درده دلامو شبیه قصه بگم

یکم خسته کننده راجبه عشق یه زن

romangram.com | @romangram_com