#خیانتکار_عاشق_پارت_219


_ممنون پرستار؛ می تونی بری

_خواهش می کنم؛ پس با اجازه !

از اتاقش بیرون رفتم و به سمت در خروجی رفتم.

ناگهان یاد چیزی افتادم... دستی به جیبم کشیدم و انگشت هام و داخلش حرکت دادم.

آهی از سره بی حوصلگی کشیدم... وقتی از

اتاق سرگرد باروز در اومدم، کارتم رو جا گذاشتم.

باید این همه راهو برم طبقه ی چهارم

به سمت آسانسور رفتم و تو طبقه ی چهارم پیاده شدم.

دستی به جیبم کشیدم تا ببینم چیز دیگه ای جا گذاشتم یا نه؟!

قسمت سیزدهم

راهرو خلوت بود و فقط دو نفر نگهبانی می دادن.

نگاهم چرخید سمت اتاق فرمانده، سره راهم بود و باید ازش رد می شدم.

سربازها امروز رژه داشتن و چند تا از ژنرال های ارتش هم برای بازرسی اومده بودن.

برای همین راهرو خلوت بود و جون می داد واسه جاسوسی، اما دره اتاقا قفل بود و همچنان تدابیر امنیت شدید بود.

لای دره اتاقش باز بود، دستم و کردم تو جیبم، بهتره همین الان برم زمان سنج و بهش بدم.

معلومه هنوز نرفته دیدن رژه!

برخلاف هر دفعه حتی جان هارپر هم نبود.

چند تا تقه به در زدم، جوابی نداد!

پوفی کشیدم و خیلی آروم سرمو بردم داخل.

اول از همه چشمم به قامت دختری افتاد که جلوش وایساده بود و داشت باهاش حرف می زد، چهرشون رو به صورت نیم رخ می دیدم.

بهتره من برم، گویا مزاحمم!

باید دختره یکی از کسایی بود که برای مراسم رژه اومدن یا از اقوام و دوست هاش.

خواستم برگردم *"

دستم و به در گرفتم و تعادلم رو حفظ کردم...

دستم و روی قلبم مشت کردم و نگاه ازشون گرفتم.

romangram.com | @romangram_com