#خیانتکار_عاشق_پارت_217


مردمک چشماش و تو حدقه چرخوند و گفت

_منم نگفتم شما بخندین‌د؛ موضوعی که می خواستم از چند ماه پیش بگم همینه... فقط ازش مطمئن نبودم. ما همو دوس داریم، همینجا هم ازدواج می کنیم، بعد تموم شدن کارش تو اینجا‌ منو به برلین می بره با خونوادش آشنا می کنه

ماریا با ناباوری گفت_باور نمی کنم!

ا بگو که فقط بازیچست، اون هم برای اطلاعات و کارت.

_نه نیست، عاشقشم؛ اما می تونم وانمود کنم برای اطلاعاته!

محکم و عصبی گفتم:

_تو غلط کردی!

انگار نشنیدی یک ساعته که دارم چی به ماریا می گم!

_شنیدم؛ منم با اسم جاسوسی این ارتباط رو علنی می کنم، اما برای همیشه ادامش می دم، بعد هم از این جا میریم اینطوری کسی نمی فهمه.

با ناباوری پوزخندی زدم و گفتم

_تو چی فکر کردی؟

اون از ارتشیای آلمانه و تو اومدی اینجا برای جاسوسی، اون هدف و دشمن ماست.

اون به جهنم، فکر کردی سازمان بچه بازیه که نفهمه، هزار تا جاسوس اینجا داریم که گزارش کارهات رو بدن، اونم به درک...

فک کردی اگه همین رابرت راینر آلمانی بفهمه دختری که مثلا زنش شده یا اصلا عاشقشه که من می دونم نیست، چه بلایی سرت میاره؟

بفهم اینو، نفهم!

اینی که تو می گی یه استراتژیه که شروع نشده، شکست می خوره!

سارا با بغض تو چشم هام نگاه کرد و مظلومانه گفت

_فقط کافیه شما دو تا صداشو در نیارین و بگید می خوام با ازدواجم اطلاعات بگیرم، به اسمه یه فداکاری بزرگ!

یه مدت بعدش از آلمان می ریم، من اطلاعات و می دم و به کشورم و سازمان خیانت نمی کنم وظایفم رو انجام می دم، اما باهاش می مونم و دیگه برنمی گردم ایران

_می خوای جاسوس دو طرفه باشی؟

_نه؛ می خوام یه ماموره عاشق باشم

پوزخندی زدم

_خیانتکار عاشق؟ امکان نداره

از جام بلند شدم و با جدیت گفتم

_تو این کار و نمی کنی، محاله بزارم چنین خطری بکنی، نه بخاطر ممکنه ماهیت بقیمون رو به خطر بندازی، نه بخاطر اینکه پلیسی، نه بخاطر اینکه آلمان با

romangram.com | @romangram_com