#خیانتکار_عاشق_پارت_216
اصلا اون به کنار، ماموریتت به کنار، سازمان به کنار، شغلت به کنار؛ می دونی اگه آندره بفهمه جاسوسی چی سرش میاد؟
اونم به درک!
می دونی چی سرت میاره؟
جرمت جاسوسی تو پادگانه نظامیه آلمانه؛ اعزام می شی!
می دونی چه بلایی سره آندره میاد که عاشق یه جاسوس شده؟ سرکوبش کن تا شدت نگرفته، سرکوبش کن تا هیچ کدومتون آسیب نبینید.
فقط اطلاعات رو ازش کش برو و تحویل سازمان بده! فکر کردی چقدر عاشقته؟ انقدر که کاریت نداشته باشه؟
با درد و غمی که توی صداش اثر کرده بود، نالید_نمی تونم رویا!
_نه!
_نه؟
قاطعانه گفتم_نه...! تو همچین غلطی نمی کنی، این شغل و تقدیر ماست...
هر چند قلبم از زدن این حرفا آتیش می گرفت
رایان راینر...
یعنی تو چقدر نفوذناپذیری که حتی نمی خوای منو بشناسی؟!
نمی خوای من و ببینی؛ انقدر کری که نمی تونی حرف هام و از نگاهم بخونی...!
سارا هم که تا الان متفکر به حرفامون گوش می داد.
با تردید دستاشو تو هم گره زد و گفت
_رویا یه چیزی می گم عصبانی نشو و واکنش نشون نده.
بی حوصله گفتم_چه مرگته؟
_من می خوام ازدواج کنم
هردومون همزمان و با تعجب گفتیم_چی؟
بعد از چند ثانیه تو شک بودن، آروم گفتم:_تو می خوای چی کار کنی؟
جدی نگاهمون کرد و با لحنی که تا حالا ازش نشنیده بودم، گفت
_می خوام با رابرت راینر ازدواج کنم، از افسر های بخش آموزشه!
اخم کردم و گفتم:
_اصلا شوخی خنده داری نبود
romangram.com | @romangram_com