#خیانتکار_عاشق_پارت_215


من بدجور باختم؛ چون اون منو دوست نداشت، منم وابسته کسی بودم که به ظاهر پشتم بود و از همون پشت بهم خنجر زد.

پوزخندی زدم و گفتم_تو فرار کردی... من فرار نکردم و خونوادم فرار کردن؛ فرقش چیه؟

باید یاد بگیری قلبت رو به آدم اشتباه ندی!

_تو که دیگه باید بدونی افسار دل دست مغز نیست.

اسما کسی نبود که درد و دل کنه و از زخم های گذشتش بگه...

_چی می خوای بگی؟

به دنبال این حرفم، منتظرانه نگاهم رو به سمت لب هاش سوق دادم، استرسی وجودم رو فرا گرفت

با همون اندوه گفت

_می خوام‌ چیزی رو بگم که به کشتنم می ده.

دستم دور ملحفه مشت شد.

_اگه بفهمن می کشنم!

بعد از چند دقیقه دست از نگاه کردن بهش کشیدم.

نمی خواستم واکنش بی شعورانه ای ازم سر بزنه

_اون کیه؟

_آندره رو که می شناسی؟

سرم رو پایین انداختم و به آرومی پرسیدم

_اون هم؟

با پوزخند تلخی گفت_هیچ کس به اندازه ی من ضربه نمی خوره و هیچ کس هم به اندازه ی من عاشق نمی شه!

پوزخندی زدم و گفتم

_پس دوسش داری!

دوست نداره؟

_اون عاشق من نیست چون دخترای خوشگل، لوند زیادی دور و برشن؛ اما من عاشقشم چون مردای قوی و مهربون و خوش قلبی مثل اون دور و بر من نیستن.

از حسی که بهم دست داده بود، دور شدم و با جدیت گفتم_این احساس رو فقط من و تو می دونیم، اما اگه ادامه پیدا کنه و تشدید بشه، بچه ها و به دنبالش سازمان می فهمن! پس دست بکش از چیزی که ممکنه جونت رو بگیره

_نمی تونم!

_باید بتونی تو ماموری! اگه سازمان بفهمه عاشق دشمن شدی می دونی به جرم خیانت چه بلایی سرت میارن؟

romangram.com | @romangram_com