#خیانتکار_عاشق_پارت_214
پورخندی زدم
گوشیم و دستم گرفتم و مارماری رو لمس کردم
_الو ماریا؟
_سلام تانی چی شده؟
_ شیفتی؟
_نه!
_پس بیا اتاقم، کسی نیست
_باشه گشاد!
بعد هم قبل از اینکه من مثل همیشه قطع کنم، پیش دستی کرد و تماس و قطع کرد
چند مین بعد، قامتش بالای سرم نمایان شد.
از پله ها بالا اومد و روی تختم نشست.
_ کاری داشتی؟
_تو قبلا خواستی حرف بزنیم.
_آره یادمه!
سری تکون دادم و به تاج تخت تکیه دادم
ماریا آهی کشید و زانو هاشو بغل کرد.
با صدای آرومی که خیلی کم ازش شنیده بودم گفت:
_کاش بتونم فرار کنم!
از همه چی... از جاسوسی، از زندگی، از خیانت، از دروغ، از احساس!
سرشو انداخت پایین و گفت
_از پسری که تو هجده سالگی به امید عشق دروغش ساده از همه چیم گذشتم، ولی در عوض اون هم سادگی از من گذشت
با شک پرسیدم:
_تو هنوز نتونستی اون و فراموش کنی؟
_نه، نمی تونم بزرگترین اشتباه زندگیم و فراموش کنم. اشتباهی که منو کشت...
اشتباهی که باعث شد خونوادم رو از دست بدم
romangram.com | @romangram_com