#خیانتکار_عاشق_پارت_212
_خب، من برم!
جوابم رو نداد
لب ورچیدم و روم رو ازش برگردوندم
آدم مصنوعی!
با یادآوری چیزی خواستم زمان سنجی رو که بهم داده بود و بهش بدم که ناگهان نگاهم به سگه جلوم افتاد، جیغ بلندی کشیدم و سیخ ایستادم.
از جاش پرید و ایستاد.
انگشتم و گرفتم رو به سگه که متفکر نگام می کرد
از اون سگ های با شم پلیسی بود و تو کار مواد بود
واقعا ازش می ترسیدم.
با اخم نگاهم کرد و گفت گفت:
_دیوونه شدی؟ این جا که چیزی نیست
اشاره ای به سگه کردم و گفت
_این گودزیلای گنده جلو چشمت نمیاد؟
اخم هاش بدتر رفت تو هم.
خواست حرفی بزنه که سگه دوئید سمتش که ترس برم داشت، الان تیکه پارش می کنه!
در کمال ضایعی جلو پاش دم تکون داد و زبونشو درآورد.
رایان هم لبخند کوچیکی زد که کپ کردم...
خم شد رو زانوش و موهاشو نوازش کرد
سگه هم صدا درآورد کرد و دمشو عین فرفره چرخوند
تو دلم گفتم:
خجالت بکش مرتیکه!
یعنی نمی تونی این لبخند و آرامش و نوازش رو جا این گودزیلا نثار من کنی؟
خجالت بکش گودزیلا!
انگار واسه شوهرش عشوه میاد، بی پدر...!
برگشت نگاهم کرد و با لحنی که می تونستم تمسخر درونش رو حس کنم پرسید:
romangram.com | @romangram_com