#خیانتکار_عاشق_پارت_211


پوفی کشیدن، شروع کردم به شمردن

:۱...۲...۳...۴...۵

یهو چنان آهانی گفتم که از جاشون پریدن و متعجب نگاهم کردن.

خندم و خوردم و اشاره ای به پسره جلوم کردم

_کامل برو، از سومیه حساب نمی شه دوباره برو

کاملا تابلو بود چقدر ازش حساب می برن چون هیچی نگفت و دوباره رفت

هاها نخیرم از جذبه منه!

هر هفتصد تا رو توی بیست دقیقه رفتن و ولو شدن رو زمین.

کش و قوسی به خودم دادم... آخ کمرم خشک شد بالا‌ این چوبه؛ من بیشتر از این ها خسته شدم

صداشون دراومد و شروع کردن به فحش دادن و غر زدن

چشم غره ای رفتم

_بی ادبای، بی شعور!

چوب و زمین گذاشتم و رفتم سمت سالن تیراندازی.

به طرفش رفتم که یه گوشه عین سیرابی پخش چمن شده بود

هیچیش به فرمانده های پرجذبه ی آلمانی نمی خورد.

اصلا چطور با این سن فرمانده شده؟

حتی نمی دونم چند سالشه!

سوالات زیادی دربارش توی ذهنم می چرخیدن و به جوابی نمی رسیدم!

واقعا آدم عجیب و متفاوتی بود.

نفسی تازه کردم و گفتم

_فرمانده همشو انجام دادن

بدون اینکه چشاشو باز کنه جوابمو داد

_خوبه!

بت دنبال این حرفش کش و قوسی به بدنش داد

انگشت هام و بی هدف تو هم چرخوندم و با تردید گفتم:

romangram.com | @romangram_com