#خیانتکار_عاشق_پارت_210
چهار تا پسر بودن با لباس نظامی، به نظر سرباز بودن و داشتن دراز و نشست می رفتن، نفس نفس می زدن و عرق از سر و روشون می ریخت، تابلو بود که جد و آبادشون رو کرده تو حلقشون!
_بیا تو!
شبیه یه اتاقک بود که دورش سیم و چوب گرفته بودن... از در رد شدم و داخل شدم.
روی چوبی که حفاظ دورش بود، نشسته بود
_بله؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_بیا بالا.
پشتم و به نرده کردم، تو یه حرکت سریع دستم و گرفت و آوردم بالا، بعد هم دستم و ول کرد
اشاره ای بهشون کرد و گفت:
_باید هزار تا دراز و نشست برن، تا الان پونصدو سی و سه تا رفتن، می مونه چهارصد و شصت و هفت تا که
باید همشو برن، اگه نرفتن یا گشاد بازی درآوردن...
چوبشو داد دستم و پوزخند زد
_با همین حسابشون و برس و اینم بگیر واسه اینکه تایمشون بیشتر از بیست دقیقه نشه
زمان سنجی رو به دستم داد و به سرباز ها گفت:
_عین بچه ی آدم می رین، دبه دربیارین و بهم بگه مجبورتون می کنم هزارتای دیگه برین
صدای یکیشون دراومد
_ولی فرمانده زیاده
ابرویی بالا انداخت و گفت_ششصد تا!
_نمی شه که...
_هفصد تا!
دیگه جیکشون درنیومد.
طبق حدسم تو این موارد خیلی سخت گیر بود.
توی یه حرکت پرید پایین و به سمت محل آموزش تیراندازی رفت.
سرفه ی مصلحتی ای کردم تا گلوم صاف شه
_خب شروع کنین
romangram.com | @romangram_com