#خیانتکار_عاشق_پارت_207
***
کنار آب نشستم و گازی به سیبم زدم... زانو هامو بغل کردم و با بغض به آب روان خیره شدم
چرا انقدر نسبت به من بی تفاوته؟
من جونش و نجات دادم!
بعد اون...
بعد اون قزمیت...
حرفم رو ادامه ندادم، اعصابم خورد شد.
دوست نداشتم بیشتر از این به بی محلیش فکر کنم.
با حرص گازه آخرو به سیبم زدم.
ایشالا خدا بزنه تو پیشونیت بی نزاکت، ناسپاس!
اصلا کاش یا خودم می زدمت یا می گذاشتم اون یارو نفلت کنه.
سیب و پرت کردم یه طرف که، صدای یه چیزی اومد
با تعجب نگاش کردم...
با عصبانیتی کنترل شده به سمتم اومد
_ مگه مریضی که آشغال سیبت رو پرت می کنی هوا؟ عین آدم بندازش تو سطل.
بدون اختیار زدم زیر خنده!
سیبم خورده بود تو پیشونیش، چه زود دعام گرفت.
پرتش کرد اونور و روی نیمکت نشست.
از خندم فقط یه لبخند کمرنگ موند رو لبم.
پای چپشو روی پای راستش انداخت
_همیشه میای اینجا؟
_بعضی وقتا که ناراحتم میام اینجا؛ چون بهم آرامش می ده.
نگاهی به سرتاسرش انداخت و زیر لب پرسید_جای مزخرفیه!
_طبیعیه؛ چون خاطره ی بدی ازش داری.
_تو نداری؟!
romangram.com | @romangram_com