#خیانتکار_عاشق_پارت_206


اولش فکر کردم فرمانده باید یه مرد خپل شکم گنده ی فسیل ساله باشه که بشه دورش زد.

ولی این کسی نیست که اجازه ی نفوذ به جاسوس ها رو بده.

_پنج دقیقه تموم نشد احیانا؟!

چقدر وقتی پیششم زمان زود می گذره.

بدون حرف بخیه ها رو کشیدم، پماد مخصوص بخیه رو زدم

و وسایلم و جمع کردم

_اگه جاش درد گرفت، یا چیزی شد حتما اطلاع بدید

بی حوصله نگاهم کرد و گفت:

_باشه؛ فقط دفعه ی دیگه ای که اومدی آدامس تو درآر رو اعصابمه!

_باشه.

دیگه حرفی نزد و منم سریع از اتاقش بیرون رفتم.

روان پریش که می گن اینه ها!

نه به گرمی و رقص چند روز پیشمون؛ نه به سردی و بی حوصلگی الانش!

از اتاقش اومدم بیرون که یکی محکم بهم تنه زد.

آخ مرض... با حرص سرمو بلند کردم و گفتم

_شما چرا نمیاین بیمارستان؟

آندره یه تای ابروشو با تعجب بالا انداخت_چرا اونوقت؟

_گویا چشماتون مشکل جدی دارن!

نیشخندی زد و به سمت در رفت

_تو که سالمی، چرا نکشیدی اونور؟!

منتظر جوابم نموند و بدون اجازه رفت تو، در رو هم بست.

گاو!

از لحاظ چهره که شباهتی ندارن، یعنی داداشن؟

خودم جواب خودم رو دادم

چرا که نه؟ جفتشون روانین!

romangram.com | @romangram_com