#خیانتکار_عاشق_پارت_205


_بخاطر خودت می گم.

پوزخندی زدم و گفتم_نگران خودت باش؛ من از پسش برمیام.

***

_پرستار داناوان؟

_بله آقای دکتر!

_برو به اتاق فرمانده راینر و پانسمانش رو چک کن.

لبخندی زدم و به سمت قفسه ی وسایل پانسمان رفتم.

نمی دونم این مرد چی داره که انقدر به سمتش کشش دارم؛ اما هر چی که هست ترسناکه!

با صدور اجازه رفتم تو اتاقش...

توی پادگان همون آدم جدی و همیشگی بود، باید یه چیزایی بینمون می موند تا بتونم آهسته پیش برم و توجهش رو جلب کنم، برای همین احترام گذاشتم و رفتم سمت میزش...

سرش تو برگه ها بود

اشاره ای به کاناپه ی گوشه ی آخر اتاق کردم

_لطفا اونجا دراز بکشید تا زخم پهلوتون رو معاینه کنم

نمی دونم چرا خوده گشادشو جمع نمی کنه بیاد بیمارستان؟!

با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و گفت_منتظر باش تا بیام

همونطور که آدامسمو می جوئیدم وسایلم و رو عسلی کنار کاناپه گذاشتم

دراز کشید و دکمه های پیراهن نظامیش رو با بی حوصله باز کرد و کمی کج شد

عضلاتش کاملا سفت بود و سیکس پک داشت.

چشمام رو درویش کردم...

چشم و دلم باز بود، چون به اقتضای شغلم زیاد دیده بودم.

بخیه ها جوش خورده بودن و زخمشم عفونت نداشت

بی حسی رو زدم...

پنج دیقه ای اثر می کرد.

خودم و سرگرم وسایل کردم و منتظر موندم تا حرفی بزنه، اما در سکوت چشماش رو بسته بود و سرشو به کاناپه تکیه داده بود.

بوی عطر خنکش توی دماغم پیچید.

romangram.com | @romangram_com