#خیانتکار_عاشق_پارت_204


صدای موزیک و حرف ها و خوردن جام ها به هم مهمونی رو شلوغ کرده بود، اما از سکوتی که بینمون بود وحشت داشتم.

جوابی نداشتم که بدم و می ترسیدم این کنجکاو و مشکوکش کنه.

دستش که روی دستم نشست، به یک باره تموم سردی که دست هام و احاطه کرده بود، از بین رفت و وجودم گرم شد.

با تعجب نگاهش کردم، بهم نزدیک تر شد و فاصله ی بینمون رو پر کرد.

_خب حالا باهام می رقصی خانم داناوان؟

بدون اختیار لبخندی به لبخند جذاب روی لبش زدم.

با تصوری که ازش داشتم خیلی فرق می کرد.

مردی که دور سالن می چرخوندم، شباهتی به فرمانده ی سختگیر و عصبی و بدون ملایمت توی پادگان نداشت.

دستش که روی کمرم بود و نگاهش که به چشم هام بود؛ برخلاف هر دفعه ای که نزدیک مرد های غریبه بودم، احساس ناامنی و معذبی نمی کردم، برعکس دوست داشتم این مهمونی تا ابد ادامه پیدا کنه.

بعد از کمی رقصیدن که برای من یه دنیای جداگونه بود، از پیست بیرون رفتیم.

با نگرانی گفتم_نکنه بخیه هات خونریزی کنن؟!

نفس عمیقی کشید و گفت_مشکلی نیست، خوبم.

سرم و پایین انداختم و به آرومی گفتم_خوبه!

_شب خوبی بود؛ ممنون از همراهیت.

فهمیدم که وقت جدا شدنه...

_شب بخیر!

منتظر جوابش نموندم و ازش دور شدم.

چند نفر از پرسنل بیمارستان اومده بودن، اما حوصلشون رو نداشتم، برای همین به سمتشون نرفتم و مستقیم به سمت اون طرف سالن که شلوغ تر بود، رفتم و با نگاهی به اطرافم روی صندلی تک نفره ی ردیف اول نشستم.

کنارم نشست و بدون نگاه کردن، بهم گفت

_چقدر دیگه وقت می خوای؟

نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه به عقب برگردم، گفتم_چقدر تا پایان این ماموریت مونده؟

_مگه می خوای تا کجا پیش بری؟

_تا جایی که لازم باشه.

_یادت باشه این می تونه پایانت باشه.

با اخم برگشتم سمتش_چی انقدر نسبت به من بدبین و بی اعتمادت کرده آراد؟!

romangram.com | @romangram_com