#خیانتکار_عاشق_پارت_203


_لابد هست که برام لباس خرید.

_زود منظور نگیر.

_دهنت و ببند و بزار کارم و بکنم.

دامنش رو گرفت و با ژست باحالی کنارم زد و رفت.

جرعت نداشتم برگردم و بینمش، اما از بلاتکلیفی و انتظار هم متنفرم...

به آهستگی روم رو برگردوندم تا چشم های آشناش رو بین این همه آدم غریبه پیدا کنم.

بعد از کمی دقت اسما رو در کنار آندره دیدم، چشم از پیک های داخل دستشون گرفتم و دوباره به دنبالش تک تک افراد جلوم رو از نظر گذروندم.

_دنبال کسی می گردی؟

با صدای آشنایی که توی گوشم پیچید، تموم تنم یخ زد و برگشتم عقب که نگاهم چفت نگاه سوزانش شد.

_فکر نمی کردم بیای...

بهم نزدیک شد و گفت_وقتی تو تونستی بیای، منم فکر کردم باید بیام.

منظورش رو فهمیدم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم_می شه درباره ی اون شب حرف نزنیم؟!

اون قدر قوی بود که زودتر از موعد حالش خوب بشه.

چند دکمه ی بالای پیراهن سفیدش رو نبسته بود و کت مشکی براق و شیکی پوشیده بود.

موهای به هم ریخته و جذابش مثل همیشه بودن و نگاهش به همون گرمی و گیرایی بود که اولین بار دیدمش

سرش و برای چند ثانیه پایین انداخت و بعدش نگاه عصبی و همینطور ناراحتی نثارم کرد و گفت_سکوت و حرف نزدن سخت ترش می کنه، من به تو یه زندگی و یه مرگ بدهکارم.

لب های خشکم رو از هم باز کردم و با جدیت گفتم_من اینکار و بخاطر تو نکردم...

توی دلم پوزخندی زدم و گفتم بخاطر خودم آدم کشتم و نجاتت دادم.

خیره به چشم هام گفت_من اون نگاهت و یادمه!

دست های یخ زدم رو مشت کردم و گفتم_آدما وقتی وحشت زدن، هر کاری می کنن.

_از چی ترسیدی؟

دوست داشتم بگم که می ترسیدم انقدر زود از دستت بدم، اما ربات وار گفتم_داری بازجوییم می کنی فرمانده؟

سری تکون داد و نفسش رو کلافه فوت کرد و گفت_نه؛ فقط می خواستم بدونی در عین اینکه ازت ممنونم دیگه نمی خوام بخاطر هیچ چیز درگیر چیز های وحشتناک بشی.

با غم به چشم هاش نگاه کردم و گفتم_خواهش می کنم، اما لطفا دیگه درباره ی اون شب و کاری که کردم حرف نزن؛ تو دینی به من نداری.

ناگهان پوزخندی روی لب هاش نشست و گفت_چون بخاطر حضور نابجا و خودسرانت توی زمان و مکانی ممنوع، بازخواست نشدی؟!

romangram.com | @romangram_com