#خیانتکار_عاشق_پارت_208
از اینکه ناخواسته سر بحث اون شب نحس رو باز کرده بودم، حرصم گرفت، با این حال سرم رو پایین انداختم و گفتم_من به اتفاقای بد عادت دارم.
تا فهمیدم چی گفتم؛ سریع دهنم و بستم، اما دیر شده بود و نگاه کنجکاوش روم بود.
کلافه از روی چمن بلند شدم و از کنارش گذشتم به سمت بیمارستان رفتم.
بلند شد و حضورش رو در چند قدمیم احساس کردم_کاری از دستم برمیاد؟
لبخنده غمگینی زدم و بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم_برای من دیگه دیر شده.
اجازه ندادم حرفی بزنه و ازش دور شدم.
چه کمکی می تونست بهم بکنه جز اینکه عاشقم بشه و بهم اعتماد کنه، تا بعدش قلبش و بشکنم و ولش کنم.
من به عشق نیازی ندارم، اما یه دختری چند سال پیش در درونم زنده بود که عاشق، عاشق شدن و زندگی بود.
اما اون دختر سال هاست که توی بهشت زهرا خوابیده...
کاغذ و تو مشتم گرفتم... وقتی از کنار هم رد شدیم تو مشتش گذاشتم و خیلی عادی از کنار هم رد شدیم.
به طرف اتاقم راه افتادم، لباسام و عوض کردم و ولو شدم رو تخت.
***
_تانیا؟
دستم و زدم زیره چونم
_هوم؟
_تانی... چیزه!
بی حوصله گفتم:
_باشه.
با شک نگام کرد و گفت:
_چی باشه؟
_هرچی مارماری بگه.
خندید و گفت:
_ هر چی؟
_آره!
_درباره ی...
romangram.com | @romangram_com