#خیانتکار_عاشق_پارت_195
جیغ زدم
_کسی صدام و می شنوه؟ بیاین اینجا...
دستش بی جونش رو روی دستم مشت کرد و فشار داد، به آرومی گفتم
_نمی زارم بمیری!
بعد از چند دقیقه که برای من به اندازه ی یه قرن گذشت
صدای پا اومد و چند تا از سربازا اومدن
آندره با دو خودش و رسوند و من و کنار زد
_رایان؟
جوابی نشنید، بلند تر صداش زد
_رایان؟ داداش صدام و می شنوی؟
با کمک چند تا سرباز ها رو برانکاردی که نمی دونم کی اومده بود، بردنش
مات و مبهوت روی زمین افتادم.
بعد چند دقیقه سکوت که قلبم رو به خون می کشید و دردش رو به مغزم می فرستاد، به صورت هیستریکی خندیدم.
دست های خونیم رو به سمت صورتم بردم.
صدام از بغض و هیجان و وحشت، می لرزید
_نه... این خون رایان نیست! خون...
با دیدن جای خالی مردی که سربازا برده بودنش و خونی که ازش روی چمن ها ریخته شده بود،
با ناباوری دست هام رو از خودم فاصله دادم
_این کاره من نبود؛ این دستا حتی اگه مال رویا هم باشن، باز هم آدم نمی کشن...
جیغ زدم و اسلحه ی کنارم و محکم به درخت کوبیدم
دست های خونیم و روی هم مالیدم و نالیدم
_نه... نه! کاره من نبود.
زانو زدم روی زمین و موهام و توی دستم کشیدم، درد موهام کمتر از درد قلبم بودن
یه چیزی توی اعماق وجودم داد می زد:
کاره توه! توی قاتل بی رحم شدی که اختیار خودت و نداری...!
romangram.com | @romangram_com