#خیانتکار_عاشق_پارت_194


_رایان... فرمانده صدامو می شنوی؟

تیر به کجات خورده؟

نگاهش از بین پلک های نیمه بستش به لب هام که تکون می خوردن و صداش می زدن، دوخته شده بود

دستم که نزدیک شکمش بود، خونی شد.

انگار گلوله رو به پهلوی چپش زده بود

دستی به صورتش کشیدم

_بیداری؟ اگه صدام و می شنوی، یه چیزی بگو یا حداقل دستت رو تکون بده.

صدای ضعیف و متقطعش توی گوشم پیچید

_مگه می زاری بخوابم؟

لبخند تلخی زدم.

معلوم بود چقدر دردش زیاده، مانتومو باهول درآوردم و گلوله کردم رو زخمش، تا خونه بیشتری ازش نریزه.

دسته خونیش رو توی دسته آزادم گرفتم

_من و ببین! نباید خوابت ببره تا سربازها بیان و ببرنت بیمارستان ...

یه قطره اشک سمج از گوشه چشمم ریخت رو گونش

_من جلوی خونریزی رو می گیرم، اما به عضلاتت فشار نیار چون بعدا سخت میشه جراحیت کرد

به من نگاه کن!

من اینجام، تحمل کن تا سربازا بیان.

حرف هام بدون کنترل و اختیار از دهنم خارج می شدن...

نفسه عمیقی کشید، از درد زیادش نمی تونستم کم کنم

_نخوابیا!

لبخند بی جونی زد.

نه از روی تمسخر یا دهن کجی و پوزخند، یه لبخند قشنگ!

لبخند آرومش به طور عجیبی روی لبای خوش فرمش آرومم کرد و از شدت ضربان قلبم کم کرد

ناله ای از درد کرد.

همچنان روپوشم رو روی پهلوش فشار می دادم.

romangram.com | @romangram_com