#خیانتکار_عاشق_پارت_193
مسیری که توش قدم می ذاشتم رو می شناختم به سمت رودخونه می رفت.
سرعت قدم هام و بیشتر کردم، یا به عبارتی دویدم.
امیدوار بودم خون روی زمین مال کسی نباشه که احتمالا هیچوقت نمی تونستم از فکرش بیرون بیام و فراموشش کنم.
حالم عجیب بود، خودمم دلیل وحشتم رو نمی دونستم.
نمی دونستم توی دل شب برای کی می دوم و یا چی می خوام و نگران کیم؟!
پشت درخت بی شاخ و برگ کنار رودخونه ایسادم.
نگاهم به مردی افتاد که اسلحش و به طرف کسی که ندیده می دونستم کیه گرفته بود
نگاهی به اسلحه ای که از زمین برداشته بودم، انداختم...
دو نفر برای مرگ!
در ازای مرگ هر کدوم چی گیرم میومد؟!
تنها چیزی که ازش مطمئنم، اینه که از بینشون یه نفر باید بمیره.
اسلحه توی دستم می لرزید.
ندایی که رائیکا رو کنترل می کرد توی سرم به حرف اومد:
اگه الان نکشیش، دیگه چنین فرصتی گیرت نمیاد.
یه قاتل جلوش ایستاده برای همین کسی به تو شک نمی کنه.
بزن تانیا...! یه جاسوس قلب نداره؛ باید بکشیش و زنده بمونی.
پوزخندی زدم
نداره؟!
نشونه گرفتم و قبل از اینکه هر کدومشون کاری بکنن، زیر لب گفتم
_۱، ۲، ۳...
و بعد صدای شلیک گلوله فضای غرق در سکوت رو شکافت.
بدون مکث به سمتش دویدم.
دستی به گردنه خونیش کشیدم، نبضش نمی زد.
با دیدن کسی که اونطرف تر افتاده بود، اسلحه رو به زمین پرت کردم و دوئیدم سمتش، که رو زمین افتاده بود، زانو زدم کنارش...
از بغض و ترس و هیجان صدام می لرزید
romangram.com | @romangram_com