#خیانتکار_عاشق_پارت_188


_مثلا اینکه می تونن بهمون امیدوار باشن!

_برای چی؟

_بگو برای کی!

با جدیت گفتم_منظورت چیه؟

_منظورم اینه که باید با یکی از افراد بلند مرتبه ی اینجا طرح دوستی بریزیم، یا یه رابطه ی عاشقانه که بتونیم منفعتی ازش ببریم.

پاهام و توی سینم جمع کردم و گفتم_کار ساده ای نیست.

_می دونم من می خوام به آندره راینر نزدیک شم، جانشین فرماندست.

_ بهت توجه خاصی داره؟

_نمی دونم اسمش و چی بزارم، اما می خوام تلاش کنم.

_تو فکر می کنی من بتونم توجه فرمانده رو جلب کنم؟

_اگه بخوای معلومه، تو خوشگل و لوندی، چیز دیگه ای لازم نداری.

پوزخند روی لبم نشست و نگاهش رو به یاد آوردم و گفتم_اما اون جذب یه چیزی بیشتر عشوه و زیبایی می شه، اگه اینطور نبود که لیندا تا الان یه کاری کرده بود.

بی تفاوت گفت_شاید این فرصت توعه...

با نزدیک شدن آتریسا به تختم، حرفش رو قطع کرد و توجهش بهش جلب شد.

آتریسا کنار تختم ایستاد و کارتی رو به سمتم گرفت و گفت_چند هفته ی دیگه بعد از کارناوال و رژه ی دوشنبه ی سرخ، افسر ونستورن یه پارتی برگزار می کنه و همه ی پرسنل بخش ما رو هم دعوت کرده، اگه دوست داشتید می تونید با پارتنرتون یا تنها بیاید. زمان و ساعت و مکان دقیقش نوشته شده

کارت رو بهم داد و به سمت تخت خودش رفت.

اسما با تعجب گفت_رژه ی دوشنبه ی چی؟

در حالیکه کارت رو برانداز می کردم، توضیح دادم_این فستیوال که به جشن فصل پنجم هم معروفه همراهه رژه ی بزرگ دوشنبه ی رز انجام می شه و توش مردم با لباس های عجیب غریب و دسته ها موسیقی می ریزن توی خیابون ها و جشن می گیرن.

سری به علامت فهمیدن تکون داد و گفت_باید بیشتر درباره ی این کشور تحقیق کنم، به نظرت بریم؟

لبخنده مرموزی زدم و گفتم_بریم، شاید آندره هم اومد.

زد به بازوم و گفت_تو به آندره ی من چیکار داری؟

به بالشم تکیه دادم و گفتم_من فقط برای رایان میام.

پوزخندی زد و گفت_تحویل بگیر.

***

از کنار افسر گریفین گذشتم و به آگاتا نزدیک شدم که به دیوار اتاق پانسمان تکیه داده بود و در سکوت حرکات سرباز ها رو زیر نظر داشت.

romangram.com | @romangram_com