#خیانتکار_عاشق_پارت_187


_خاک تو سرت با این پرستاری کردنت.

زدم تو سرم و گفتم

_وای که چقدر خجالت کشیدم، خاک تو سرم با این بخیه های ضایع.

ماریا گفت:

_حق داشته خیلی بد بخیه می زنی طوری که جاش هم می مونه و می شه قوز بالا قوز.

بالش و شوت کردم تو صورتش و تیشرت رو تختم و به سرم کوبوندم.

قسمت یازدهم

_بسه دیگه خودم می دونم، آبرو برام نموند.

ماریا با خنده گفت

_خدا پدرشو بیامرزه، روحمونو شاد کرد.

_چیکار کرد؟

در حالی که نیششو جمع می کرد گفت:

_هیچی مواظب خودت باش که نباشی من از غصه دق می کنم.

اومدم جلوتر دستم و رو پیشونیش گذاشتم

_تب که نداری، شاید سرت به جایی خورده

لبخند مرموزی زد

_نه بابا اگه توی دلقک با سوتی های نجومیت نباشی دق میکنم تو این جای نظامی خشک با مقرراته دست و پا گیر

با همون دستی که داشتم علائم حیاتیش رو چک می کردم، زدم پس کلش

_گمشو تو اتاقت

رو کردم سمت سارا و گفتم

_تو هم برو‌ آسایشگاه!

سارا بلند شد و رفت اما اسما تو میونه ی راه برگشت و دوباره نشست پیشم

با ناله گفتم_تیکه ی دیگه مونده بارم نکرده باشی؟

سرش و تکون داد و با جدیتی که ناگهانی مهمون چشم ها و لحنش شده بود، گفت_این جزئیات و ول کن، تا آخر این ماه باید گزارش جدیدی بنویسیم و تحویل سازمان بدیم.

یه تای ابروم و بالا انداختم و با بی حوصلگی گفتم_مثلا چی؟

romangram.com | @romangram_com