#خیانتکار_عاشق_پارت_186


دستی به مچش کشید و جاش و با دقت نگاه کرد یهو یه تای ابروش رفت بالا

با استرس نگاهم رو به دیوار دوختم.

طبق معمول چیزهایی که نباید رو می فهمید.

اونروز انقدر اعصابم خورد بود و هیجان داشتم، هول شدم و در نتیجه بخیش زیاد میزون نبود

به جای اینکه خطش صاف باشه، کج بود و همینطور بسیار مضحک بود و بدبختی اینکه جاش هم مونده بود.

بدون حرف به سمت در رفت.

نفسی از سره آسودگی کشیدم.

خوبه چیزی نگفت، فکر می کردم شاید بهم تیکه بندازه

درست در همین لحظه دستش و به در گرفت و با پوزخند گفت

_زحمت کشیدی خانم پرستار، ولی یادت باشه لباس زیر نیست، که اینطوری دوختیش.

بعد هم درو بست و رفت بیرون

سه دقیقه همونطوری خشک موندم.

در یک آن لپام داغ شد.

شرفم رفت کفه پام

تو شک بودم‌.

این چرا انقد بی شعوره؟

خجالت نمی کشه؟ خاک تو سرم و همزمان بالش رو تخت و کوبوندم تو صورتم

عین اسکلا زدم رو پام.

که صدای خنده ی هردوشون بلند تر شد

با عجز و درموندگی گفتم:

_می بندین دره اون فاضلاب و یا تخت و بکنم تو دهنه گشادتون؟!

خندشون قطع نشد هیچ بیشتر شد

ماریا اشاره ای بهم کرد و در حالیکه سعی می کرد نخنده گفت:

_آی! کاش بودم و قیافت و می دیدم

سارا گفت

romangram.com | @romangram_com