#خیانتکار_عاشق_پارت_185


به خودم اومدم... زیر نگاه سنگین پرسنل رسما تو بغلش بودم

سریع بلند شدم و ازش فاصله گرفتم، درحالی که برگه های ریخته شده رو زمین و جمع می کردم تو دلم به خودم فحش دادم.

جلوش آبرو برام نمونده بود ، هر دفعه به هر نحوی باید دست و پا چلفتی بودنم رو بهش ثابت می کردم.

اونم سریع بلند شد و گرد و خاک لباسش و تکوند

بلند شدم و در جواب تیکش، گفتم_خواهش می کنم فرمانده!

نگذاشتم جوابی بده با حرص راه افتادم سمت اتاق دکتر بیکر و برگه ها رو گزاشتم جلوش

_ممنون پرستار داناوان

_پس با اجازه

_صبر کن... بخیه های فرمانده راینر رو درآوردی؟

کمی جا خوردم

_معمولا کارای مقام های بالا رو باید دکترا انجام بدن.

_چون خودت دوختیش، خودت هم بازش کن

اخم کردم اما جوابی ندادم.

این شانس قالتاق منم شوخیش گرفته

بالاجبار زیر لبی چشمی گفتم

_پرستار؟

_بله؟

_کارت و خوب انجام بده ایشون سرباز یا سروان عادی نیستن

وسایل رو آماده کردم و زیر لب گفتم_باشه

بازم بدون بی حسی بخیه هاش رو کشیدم.

کرم محافظ و زدم به دستش.

بدون حرف و با بی تفاوتی محض با گوشی کوفتیش ور می رفت.

این بشر دردش نمی گیره اصلا؟

نه نگاهم می کرد و نه حرف می زد.

_تموم شد می تونید تشریف ببرید

romangram.com | @romangram_com