#خیانتکار_عاشق_پارت_184


برو خواهرت و اینجوری نگاه کن، معذب شدم.

هر چند که سرد بود و نگاهش هیچ حسی رو منتقل نمی کرد.

وسایل تو جعبه گذاشتم

_تا وقتی که پوستتون جوش بخوره، نباید به بخیه ها آب یا ماده ی دیگه ای بخوره، دوهفته ی دیگه میام چک می کنم، اگه جوش خورده بود درمیارم.

نفسی تازه کردم و بلند شدم

_با اجازه...

_صبر کن.

در حالیکه نیم خیز شده بودم، دوباره نشستم.

_دستور دادم غذاهای پرسنل و بهتر کنن، عمل کردن؟

ناخواسته لبخند روی لبم نشست، سرم و بلند کردم و نگاهش کردم.

اخم نکرده بود، به نظر عصبانی هم نمیومد، با کمی خجالت‌ گفتم

_بهتر شده.

_خوبه، برو به کارت برس.

بلند شدم و زیر نگاه تیزبینش به سمت در رفتم.

****

از روی صندلی بلند شدم و برگه های توی دستم و برانداز کردم و کار هایی که باید انجام می دادم و توی ذهنم مرور کردم.

باید آمپول سه نفر رو بزنم، گچ پای استیونز رو باز کنم، برگه های آزمایش MRI افسر جانسون رو هم بگیرم و ببرم پیش دکتر کلینتون.

اول برگه های رادیولوژی رو به دکتر بیکر می دم. بعد...

با خوردن به یکی در شرف افتادن بودم که دستم و گرفت و از سقوطم جلوگیری کرد. حرکت ناگهانیش باعث شد پرت شم سمتش...!

اومدم برگه هامو جمع کنم، که به پشت افتادم روش و جفتمون پخش زمین شدیم

جیغ آرومی کشیدم و برگشتم چیزی بهش بگم، که نگاهج قفل دو جفت چشم آبی شد.

نگاهی به قیافه ی طلبکار و آماده ی فورانم کرد و با تمسخر گفت:

_متاسفم حین احوال پرسیت با سرامیک های کف بیمارستان مزاحم شدم.

نیشم اومد باز شه که سریع بستمش.

راست می گفت چون سرم پایین بود خوردم بهش.

romangram.com | @romangram_com