#خیانتکار_عاشق_پارت_183


_نه...!

می گم این روانیه!

ولی راست می گه این دل گنده بودن آخرش کار دستم می ده.

یه جفت دستکش از تو کشوی میز کجش درآورد و بهم داد.

آروم تشکر کردم و دستم کردم، حالا انگار اون چندشش می شه

با بتادین دستش رو شستم.

زخمش خیلی باز بود و شیشه توش بود

بدون نگاه کردن بهش گفتم:

_باید شیشه ها رو درآرم این کار درد داره، باید برم بی حس کننده بیارم.

تو دلم کلی به خودم فحش دادم که حتی بی حس کننده رو هم نیاورده بودم

_نمی خواد.

_چی؟

_می تونم تحمل کنم، نیازی به بی حس کننده نیست

_ولی خیلی...

نذاشت حرفج رو کامل بزنم

و با صدای کلافه ای گفت؛

_نمی خواد، الان می زنه شتکم می کنه.

تابلوه که مثل دفعه ی قبل رو اعصابشم!

اصلا به درک وقتی از درد آبا و اجداد تو زیارت کردی

می فهمی!

مشغول درآوردن شیشه ها شدم‌، عمقی بودن و خون زیادی از دستش رفت

شیشه هارو رو میز گذاشتم و انبر رو زمین گذاشتم و شروع به بخیه کردم،نامحسوس بهش نگاه کردم...

با آرامشی که دفعه ی اول هم ازش دیده بودم چشماش و بسته بود و غرق در فکر بود.

روی بخیه رو برای اطمینان چسب زدم

چشماش رو باز کرده بود و نگاهم می کرد.

romangram.com | @romangram_com