#خیانتکار_عاشق_پارت_182
سرباز احترام گذاشت و رفت بیرون.
با نگاه کوتاهی به چهرش حس کردم ضربانم تند و کند می شه.
احتمالا من و یادش نرفته بود، چون کلی پر چونگی کردم و رو اعصابش رفتم.
اگه می دونستم فرماندست، حداقل از پادگانش ایراد نمی گرفتم.
بدون حرف صندلی رو رو به روی صندلیش قرار دادم و
جعبه وسایلم رو گذاشتم روی میز نزدیکش.
دستم و مشت کردم تا نلرزه و به سمت دست خونیش بردم...
با تماس دستم به دستش انگار برق از تنم رد شد، اونم تکون کوچیکی خورد
_دستکش؟
با هول دستش و ول کردم
ّ_چی؟
_نباید برای کار دستکش بپوشی؟
نگاهی به دسته اون و بعد به دست خونی خودم کردم خاک که سهله کوه تو سرم، دستکش همرام نیست.
نخواستم بگم همرام نیست و خنگ بازی ام تابلو شه
_نیازی نیست.
و اشاره ای به دستم کردم که کمی خون روش بود و ادامه دادم
_دستم که خونی شد
بی حوصله گفت:
_بگو سرباز بیاره، توم برو دستت رو بشور.
_نیازی نیست حساس نیستم
پوزخندش رو ندیده حس کردم، اما همچنان سرم رو بالا نیاوردم
_تو مگه پرستار نیستی؟ شاید ایدز داشته باشم
تندی سرمو بردم بالا
_ مگه ایدز داری؟
نیشخندی روی لبش نشست:
romangram.com | @romangram_com