#خیانتکار_عاشق_پارت_189
انگار صدای قدم هام و شنید، چون به سمتم برگشت، و سوالی پرسید_چیزی شده؟
نفسم رو با استرس فوت کردم و کنارش به دیوار تکیه دادم، در حالیکه مسیر نگاهم به روبروم بود، به آهستگی گفتم_باید از اینجا خارج بشم.
با شنیدن حرفم اخم ظریفی بین ابروهاش خط انداخت و عصبی گفت_نمی شه، مگه دیوونه شدی... یهو سکوت کرد، فکری کرد و گفت_هنوز گزارشت رو تحویل ندادی؟
لبام و روی هم فشار دادم و به آهستگی گفتم_من از کجا می دونستم این اتفاق می افته؟
_به هر حال الان هیچکس نمی تونه از بیمارستان خارح بشه، این همه تدابیر امنیتی هم برای اینه که فکر می کنن چند تا تروریست تو پادگان نفوذ کردن.
زیر لب غریدم_اینا زیادی حساسن، توهم زدن!
مورچه هم نمی تونه تو این پادگان گور به گوری نفوذ کنه.
_مطمئنی؟
با اطمینان سرم رو به نشون ی تایید بالا و پایین کردم
_ببین اگه امشب گزارش عملکردم رو ندم حسابی برام دردسر می شه، رابط فقط ماهی یه بار میاد.
_چرا فردا به سپهری نمی گی گزارشت و بهش بده؟
با حرص گفتم_مشکل اینه که حتی سپهری هم نمی دونه رابط کیه فقط باید گزارش ها رو توی جای مخصوص بزاریم و طرف خودش آخرای شب میاد و بر می داره.
نفسش رو با حرص بیرون داد و چشم غره ای بهم رفت و گفت_آخه چطوری می خوای خارج شی؟ اون هم بین سربازها و دوربین هایی که توی بیمارستانه!
لبخندی زدم و گفتم_با کمک تو!
سکوتش رو به معنای رضایت تفسیر کردم.
_از در اصلی نمی تونم خارج شم، اما پشت بوم فقط دو سرباز داره.
سری تکون داد و گفت_من ترتیب اون دو تا رو می دم، جای دوربین ها رو که می دونی؟
لبخندی زدم و ذوق زده گفتم_جبران می کنم.
با حرص دکمه ی روپوشش رو بست و آستین هاش رو بالا داد، از حالتش خندم گرفت.
با فاصله دنبالش رفتم تا به طبقه ی آخر رسیدیم.
گوشه ی دیوار خودم رو قایم کردم تا با بهانه ای سرباز ها رو دور کنه، کارش رو بلد بود.
به حالت دو و با ترس ساختگی دوئید سمت سرباز ها
نفس عمیقی کشیدم تا انرژی و اعتماد به نفسم رو به دست بیارم.
این قسمت دوربین سیار داشت، طبق محاسباتم یک دقیقه دیگه اینجا ضبط می شه.
صدای قدم های سرباز ها و حرف های آگاتا اومد و به دنبالش سایه شون رو روی دیوار دیدم که به اون طرف رفتن.
romangram.com | @romangram_com