#خیانتکار_عاشق_پارت_174
در حالیکه با اخم آستین یونیفرم نظامیش رو می آورد پایین، سری تکون داد و گفت:
_آره سی سال و رد نکرده، جز نیروهای فدرال و نفوذی بوده و نمی دونم چیکار کرده که برای تنبیه آوارش کردن سره ما!
با جدیت و کمی وحشت گفتم:
_اگه جز فدرال یا پلیس مخفی ها بوده، خطرناکه!
سرش رو به نشونه ی تایید حرفم بالا و پایین کرد
_عین سگ بو می کشه، انگار می خواد بفرستتمون خط مقدم که انقدر سخت گیری می کنه
با نگرانی گفتم:
_پس مراقب باشید
_هستیم، شما ها هم خیلی دقت کنید.
_باشه.
از روی تخت بلند شد و قدمی بهم نزدیک شد
_رویا؟
حرفش رو اصلاح کردم
_رویا نه و تانیا، گیج نباش!
توجهی به حرفم نکرد.
مثل هر موقع که جدی بود، چشماش نگران بودن
_مراقب باش، نگرانتم!
_نباش، من از عهده ی خودم برمیام.
بازوهام و با دستاش گرفت و با تاکید و لحنی آشنا گفت:
_مراقب قلبت هم باش.
گنگ گفتم:
_هستم
نفس عمیقی کشید و گفت
_خوبه، ممکنه نتونم بهت سر بزنم و مراقبت باشم اما حواسم به سارا هست!
لبخندی زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com